درباره نویسنده
دوستداران فیلم زینب
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دوستداران فیلم زینب
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بحثی درباره میدان شکل ساز
  • نسبتِ خودآگاهی و هوشمندی
  • سه مرحله و سه مرتبه کلی سلوک
  • اثر پروانه ای
  • تاثیر مخاطب پیام بر پیام دهنده
  • واقعی یا مفید
  • اعتدال یا هارمونی
  • چرا حضرت محی الدین حضرت حق را در حجاب می داند؟
  • نیم نگاهی به موضوع وحدت ادیان
  • معجزه چیست؟
  • نگاهی به "روح " از منظر حضرت محی الدین
  • دریافت های گوناگون، به سبب ویژگی های درونی گوناگون
  • فرهنگ و دین
  • نگاهی به نگرش وحدت وجود
  • نسبت میان خدا و جهان در اندیشه های مختلف
  • تمرین کنیم قضاوت کلی نکنیم.
  • دو نوع تاریخ
  • آیا سالک فقط با یک انگیزه اعمال خود را انجام می دهد؟
  • نگرش سیاه و سفید
  • ناقه ی عشق
  • حضور قلب
  • آیا ما فضول هستیم؟
  • برای رهایی از "جاهلیت"
  • معنای تعبیر "جاهلیت"
  • برخی از ویژگی های یک مکتب شایسته و برخی از ویژگی های یک استاد ژرف اندیش
  • منشأ رفتارهای ما
  • آثار جهل و آگاهی
  • پاسخ به پرسش شما در مورد وهب و کسب
  • پاسخ به پرسش شما
  • آیا ثبات قدم امری پسندیده و مطلوب است؟
کلمات کلیدی مطالب
  • پرسش و پاسخ (۱۱)
  • دیدگاه های شما (٦)
  • وحدت وجود (۳)
  • تصمیم گیری (۳)
  • اندیشه (۳)
  • آرامش (٢)
  • فیلم زینب (٢)
  • ضرورت بازنگری دائمی در مسائل عرفانی (٢)
  • معنا کردن نشانه ها (٢)
  • حکایت نقاشان رومی و چینی (٢)
  • جستجوی معنا (٢)
  • کمال ما در چیست؟ (٢)
  • پدیده های تدریجی جهان (٢)
  • پذیرش مسئولیت (٢)
  • معنای حیاء (٢)
  • حدس و گمان (٢)
  • سالک و مطالعه (٢)
  • نمایش چاه (٢)
  • تدریجی بودن سلوک (۱)
  • بهره گیری از قرآن (۱)
  • جهل و آگاهی (۱)
  • تأویل (۱)
  • آیات محکم و متشابه (۱)
  • متشابهات (۱)
  • معنی واژه ها (۱)
  • شناخت انسان (۱)
  • دین و فرهنگ (۱)
  • تطور تکوینی و تطور فرهنگی (۱)
  • کشف و دریافت قلبی (۱)
  • معنای حیات (۱)
  • توجه به سه موضوع در بررسی پدیده ها (۱)
  • آیا پیامبران و امامان از همه امور آگاه می شوند؟ (۱)
  • آیا ثبات قدم امری پسندیده و مطلوب است؟ (۱)
  • سالک مسافر است (۱)
  • دربند آنی که بنده آنی (۱)
  • انگیزه های گوناگون (۱)
  • زبان اسطوره (۱)
  • نسبت خدا و جهان (۱)
  • زبان دین (۱)
  • اعتدال یا هارمونی (۱)
  • تاثیر مخاطب پیام بر پیام دهنده (۱)
  • خبر واحد و خبر متواتر (۱)
  • هدایت یابی و کمال یابی (۱)
  • توجه به اولویت ها (۱)
  • اثر پروانه ای (۱)
  • مخاطب آیه ها (۱)
  • کارهای خارق العاده و خبر دادن از امور نهانی (۱)
  • نفخ روح (۱)
  • استادان سلوک (۱)
  • زندگی معنوی (۱)
  • رشد و تعالی در معانی عرفانی (۱)
  • ازدواج کردن از منظر عرفان (۱)
  • ماهی در قرآن و در فیلم زینب (۱)
  • تاویل (۱)
  • عزم زینب (۱)
  • خواب و رویا در فیلم زینب (۱)
  • نشانه ها در تیتراژ پایانی (۱)
  • اهمیت نیت و انگیزه (۱)
  • تجربه عرفانی (۱)
  • "علیرضا توانا&am (۱)
  • گفتگوی برنا با کارگردان فیلم (۱)
  • احد حجار زاده (۱)
  • زینب علیرضا توانا (۱)
  • پنج سال زمان برد (۱)
  • پشت صحنه فیلم (۱)
  • پاسخ به پرسش اقای صدرا (۱)
  • مرگ سیهان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • شیطان (۱)
  • حق (۱)
  • تمثیل (۱)
  • غم و شادی (۱)
  • اهل بیت (۱)
  • ملکوت (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
دوستان من
  • فیض گل
  • آفتاب عالمتاب
  • محبت و زیبایی
  • اذان دل
  • موفقیت نامحدود
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



درباره فیلم "زینب" اثر "علیرضا توانا"
در این وبلاگ دوستداران فیلم زینب(برنده ی بهترین فیلم و نامزد بهترین کارگردانی در جشنواره فیلم فجر)این اثر را که حاوی بسیاری از نشانه ها و معناهای انسانی عرفانی است و به عنوان یک پدیده قابل بررسی است از جنبه های گوناگون بررسی می کنند و به عنوان یک اثر عرفانی مورد مداقه ، توجه ، تحلیل و تاویل قرار می دهند . از تمام دوستان عزیز خواهشمندیم که نظرهای خود را در مورد موضوع های مطرح شده در این وبلاگ بنویسند تا علاوه بر تشویق سازنده ی آن، سبب تشویق دیگر هنرمندانی شود که همفکر اویند.
بحثی درباره میدان شکل ساز
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۱۱/٥

همراهان گرامی، در مباحث علمی بحثی با عنوان میدان شکل ساز مطرح است که به ما در شناخت هستی و شناخت خودمان کمک می کند. در واقع این بحث در اثبات برخی از مباحث عرفانی  رهگشاست. اکنون خلاصه آن را تقدیم شما می کنم.

 هانس دریش Driesch،  جنین شناس آلمانیِ قرن نوزدهم میلادی ،به منظور پاسخ به سوال حافظه جمعی، مطالعات گسترده‌ای روی جنین خارپوست دریایی sea urchin انجام داد. در این تحقیقات، سلول‌های اصلی این موجودات مورد تخریب قرار می‌گرفت؛ اما آنها خود را با آن شرایط تطبیق داده و به هدف رشد بزرگسالی طبیعی ‌شان دست می‌یافتند.
او چنین فرض کرد که با‌یستی یک عامل غیر فضایی و غیر فیزیکی مانند یک میدان در شکل و ترمیم موجودات زنده وجود داشته باشد. وی نام این عامل ناشناخته را عاملE گذاشت.
سال1920، سه زیست‌شناس به نامهای هانس اسپمنHans Spemann، الکساندر گورویشAlexander Gurwitsch و پاول ویس Paul Weiss، هریک به صورت جداگانه اعلام کردند که شکل‌گیریMorphogenesis (تغییرات تکاملی است که در شکل و سازمان‌بندی بدن و ساختمان‌های آن صورت می‌گیرد) و ترمیم بافت و اعضای هریک از موجودات زنده به واسطه وجود میدان‌هایی، سازمان‌دهی شده‌است. محققین فوق، این میدان‌ها را به نام میدان های رشدی  Developmental Fieldو جنینی Embryonic Field نامیدند.

ایده اصولی این میدان‌ها، بدین شرح بود که میدان مذکور هم رشد طبیعی موجود را سازمان‌دهی می‌کند و هم فرآیند تنظیم و ترمیم پس از آسیب را هدایت می‌نماید (گورویش،1922)
پیرو همین نظریات، یکی دیگر از محققین علم ژنتیک به نام روپرت شلدریکRupert Sheldrake( 1981) از میدانی به نام میدان شکل ساز ژنتیکی نام برده‌است. واژه میدان شکل‌ساز ژنتیکی Morphogenetic Field از لغت یونانی مورف Morpheبه معنی شکل Formو ژنسیسGenesis به معنی"به وجودآمدن"Coming into being است.وی، مدت 15 سال روی رشد گیاهان و موجودات زنده، تحقیق کرد. آن مسئله ای که باعث شد شلدریک در مورد گیاهان به تعمق بپردازد، سوالاتی از این قبیل بود: چگونه دانه گیاهی مانند سرو، دارای ویژگیهای متفاوتی شده و بخشی تبدیل به برگ، بخشی تبدیل به ساقه و بخشی تبدیل به ریشه و... می‌شود و از همه مهمتر این که این تغییرات بازگشت‌ناپذیر هستند؛ به طور مثال هرگز ساقه یا ریشه یا برگ نمی‌توانند مجددا به دانه تبدیل شوند. " دی.ان.ای"DNA برای کلیه بخش های گیاه و موجود زنده ثابت است؛ پس نمی‌تواند فرم اجزا و اعضای مختلف موجود زنده را توجیه کند.

در نتیجه شلدریک به این تنیجه رسید که در رشد و تکامل گیاهان و شکل‌گیریMorphogenesis آنها، ژن به تنهایی کافی نمی‌باشد.

شلدریک در مورد انسان نیز بیان می‌کند که کپی برداری " دی.ان.ای" در تمام سلولهای بدن به صورت یکسانی اتفاق می‌افتد، پس اگر تمامی سلولها به صورت یکسان برنامه‌ریزی شوند، نمی‌توانند به صورت متفاوتی رشد و نمو یابند. یعنی ما در یک موجود زنده در حالی که " دی.ان.ای" یکسانی داریم، شاهد الگوهای متفاوتی از نمو هستیم. به طور مثال یک سلول در انسان تبدیل به کبد و دیگری تبدیل به سلول پوستی می‌شود، در حالیکه هر دو " دی.ان.ای" مشابه دارند. دست و پای یک فرد، هردو حاوی سلولهای یکسانی (سلولهای عضلانی، سلولهای بافت پیوندی و غیره) هستند، همچنین این اندامها دارای پروتئین ها و " دی.ان.ای"های یکسانی می‌باشند ولی یک اندام به شکل دست و دیگری به شکل پا در می‌آید. اما دراین میان بیشترین حد توانایی " دی.ان.ای" این است که توالی زنجیره اسید آمینه را مشخص می‌کند اما نمی‌تواند روش انتظام اسید آمینه درون پروتئین، پروتئین درون سلول، سلول درون بافت، بافت درون اندام و یا اندام درون موجود زنده را تعیین کند. به عبارت دیگر،" دی.ان.ای"برای مواد سازنده بدن مانند آنزیم‌ها، پروتئین های ساختاری و غیره کدگذاری می‌کند اما هیچ مدرکی وجود ندارد که برای برنامه ریزی و شکل‌گیری آنها هم کدگذاری کند(شلدریک،1987). علاوه براین 99%DNA  انسان و شامپانزه مشترک است؛ اما تفاوت بین این دو جاندار بیش از این وجوه مشترک می‌باشد. بنابراین، تفاوت های مذکور را نمی‌توان به " دی.ان.ای" نسبت داد، بلکه به نظر می‌رسد عوامل تعیین کننده دیگری وجود دارند که در شکل‌گیری هر‌گونه، دخیل می‌باشند(شلدریک،2005).

شلدریک، برای استحکام نظریه‌اش به فیزیک کوانتوم استناد کرد. براساس نظریه کوانتوم، ذرات کوچکتری از اتم هم، مانند ذره(دسته های انرژی) و هممانند موج(منتشر در زمان و مکان) رفتار می‌کنند. عنصر موج انرژی حمل نمی‌کند اما بر رفتار عنصر ذره اثر می‌گذارد. شلدریک معتقد است که میدان شکل‌ساز همان موج بر گونه‌های مختلف موجودات(ذره) اثر می‌گذارد. به عبارت دیگر میدان شکل‌ساز از خود انرژی ندارد؛ ولی روی شکل گونه اثر می‌گذارد. در اصل، شکل اعضای هرگونه، میدانی فراهم می‌سازد که به شکل‌گیری میدان‌های اعضای بعدی همان گونه اثر می‌گذارد.

گذر زمان و عبور مسافت بر شدت این میدان نامرئی اثر نمی‌گذارد چون انرژی ندارد. بنابراین، هر میدان شکل‌ساز با گذشته خود پر می‌شود. در این میان به جز شکل هر جاندار که منحصر به فرد می‌باشد، نمی‌توان از رفتار مشترک اعضای هرگونه، چشم پوشی کرد. همان‌گونه که می‌دانیم، هر گونه از جانداران، دارای غرایز انحصاری خود می‌باشندکه " دی.ان.ای" از توجیه این غرایز قاصر می‌باشد. به طور مثال در رابطه با زمان مهاجرت آبزیانی مانند ماهی این سوال به ذهن می‌رسد که چگونه ماهی‌ها، متوجه زمان و جهت مهاجرت خود می‌شوند؟ در شاه‌ماهیCLupea harengus پس از تخم‌گذاری در سواحل نروژ در اعماق ماسه ای، ماهی‌های خارج شده از تخم، توسط جریان گلف استریم بطرف شمال هدایت می‌شوند. در این زمان، ماهی از پلانکتون‌ها تغذیه می‌کند و در این اماکن در حدود 2 سال باقی می‌ماند. در سه سالگی، بطرف جنوب حرکت می‌کند. زمانی هم که به دوره زاد وولد می‌‌رسد، مهاجرتی در حدود 1700 کیلومتر راه را طی کرده‌است. مطالعات انجام شده بر روی زندگی ماهی‌ها نشان می‌دهد که توانایی ماهی در مهاجرت به سوی مقصد معین و یا تغییر مسیر مهاجرت در هنگام تغییرات شرایط خارجی، به صورت غریزی صورت می‌گیرد و در این رابطه، هیچ دلیل یا نشان خاصی ملاحظه نشده‌است(دنیای آبزیان، 1387).
برخی از ماهیان نیز تنها برای تخمک‌گذاری، رودخانه را انتخاب می‌کنند؛ مانند ماهی آزاد، ماهی اوزون برون و بعضی از ماهی‌های چشم سیاه. به این منظور، این دسته از ماهی‌ها، در زمان تخمک‌گذاری از هر آبی مانند آب دریا خود را به رودخانه می‌رسانند. البته این موضوع تنها مربوط به ماهی‌ها نمی‌باشد. به اعتقاد قنبری(1387)، اردک ماهی دارای غریزه عجیب و دیرینه ایست که آنرا وادار می‌سازد، به ماهی ‌های بیماری که خطر پراکنش و انتشار بیماری آنها به بقیه ماهی‌های آن محیط وجوددارد، حمله کرده و آنها را از بین ببرد. خواه اردک ماهی گرسنه باشد و خواه نباشد! به گونه ای که حرکت اینگونه ماهی‌ها در آب، سیستم عصبی اردک ماهی را به منظور حمله به شدت تحریک می‌کند.

از قرار معلوم، ماهی‌های دیگر همچون سوف به قاشقک یا لور فقط درصورتی حمله می‌کنند که گرسنه باشند و مطمئنا وقتی آنها گرسنه باشند، اولویت را به شکار ضعیف ترین و کندترین ماهی خواهند داد، درحالیکه اردک ماهی غالبا به سمت ماهی بیمار حمله خواهد برد؛ چه گرسنه باشد چه نباشد!

البته در بیرون از محیط آب هم می‌توان به غرایز شگفت‌انگیزی اشاره کرد؛ به طور مثال، عنکبوتها هیچگاه مادر خود را نمی‌بینند، اما حتی برای اولین بار که تار می‌تنند، این کار را کامل و دون عیب انجام می‌دهند. تار تنیدن یک تکلیف پیچیده است. ابتدا عنکبوت بایستی یک مکان مناسب پیدا کند، تار خود را بسازد و سپس بخشهای مورد نیازش را ترمیم کند. از آنجا که آسیبهای به بارآمده، از قبل قابل پیش‌بینی نیستند؛ بنابراین حیوان بایستی یک استنباط عمومی از مفهوم تار و تنیدن آن داشته باشد. این در حالی‌است که ژن، فقط برای پروتئین می‌تواند رمزگذاری کند. مسلما، پروتئین نمی‌تواند رفتاری را که مستلزم تصویر‌سازی ذهنی باشد، رمزگذاری نماید.ژن نمی‌تواند هر نوع آسیبی را که به تارش وارد می‌شود را التیام بخشد(کیلKeil2005).
اصولا به نظر می‌رسد که میدان شکل‌ساز، توسط ارتباطات غیر قابل مشاهده، اعضای یک گروه اجتماعی را به یکدیگر مربوط می‌سازد و توسط الگو های غیر قابل مشاهده نمو موجودات زنده، فعالیت سیستمهای عصبی و رفتارهای ذاتی آنها را شکل می‌دهد( کیز2004Keyes). از جانب دیگر مطابق با شواهدی، شلدریک معتقد است که وقتی حیوانات یک گونه، رفتار جدیدی را می‌آموزند اعضای دیگر آن گونه در سراسر جهان، این رفتار را، سریعتر، یاد خواهند گرفت. هرچه تعداد بیشتری یاد بگیرند، یادگیری برای دیگران، تسهیل خواهد شد معروفترین این شواهد به تحقیقی، در مورد رفتار کلنی میمونهای جزایر ژاپن(جزیره کوشیما) Koshimaاست.محققین به یک میمون پیش از خوردن سیب زمینی آغشته به ماسه، روش شستن آن را یاددادند. میمون مورد نظر این روش را به خانواده خود آموزش داد. با گذشت زمان، وقتی که تعداد میمونها به صد نفر رسید، ناگهان همه میمونهای آن جزایر(جزیره مذکور و تاکاساکیاما)Takasakiyama و تمامی جزایر اطراف، و همه میمونهای کره زمین بدون ارتباط با یکدیگر، این رفتار را یاد گرفتند(اسمیت1998Smith).

در این مثال مشاهده می‌شود که پس از یادگیری یک رفتار در میمونها، با وجود اینکه هیچ ارتباطی بین اعضای اینگونه نبود پدیده تسهیل یادگیری رویت شد. در اینجا شلدریک به این نتیجه رسید که میدان شکل‌ساز همانند حافظه جمعی افراد یک گونه عمل می‌کند و نه تنها در شکل موجودات، بلکه در رفتار آنها نیز اثر می‌گذارد. شلدریک معتقد است که رفتار هر فرد در میدان شکل‌ساز(حافظه جمعی) ثبت و ضبط می‌گردد. به این لحاظ، هرچه فعالیتی در جهت میدان شکل‌ساز یک گونه انجام شود، میدان گونه مذکور بزرگ تر شده و بیشتر تشدید می‌گردد. بنابراین، بدون در نظر گرفتن میزان مسافت و زمان، اعضای بیشتری از آن گونه، رفتار مذکور را آسان تر فرا خواهند گرفت.

شلدریک با استفاده از تجربیات فوق و تجربیات مشابه آن در علوم متعدد نتیجه گرفت که:

۱. تمام موجودات اعم از جماد،نبات و حیوان نه تنها از ماده و انرژی، بلکه از یک میدان سازمان دهنده نامریی تشکیل شده اند. این میدان را می توان "میدان شکل ساز" نامید.

۲. تأثیر این میدان مانند میدان مغناطیسی نیست که با افزایش مسافت کاهش یابد، بلکه تأثیر آن نامحدود است و در هر فاصله ای تغییر نمی کند.

۳. این میدان نه تنها در شکل موجودات، بلکه در رفتار آنان نیز تأثیر می گذارد.

۴. میدانهای هم شکل در یکدیگر بیشتر می توانند اثر بگذارند. در اینجا می توان واژه رزونانس را از فیزیک به عاریت گرفت و اصطلاح "هم تواتری شکلها"  (morphic resonance ) را به کار برد. به علت رزونانس مورفیک، بلورها به راحتی تشکیل می شوند یا موشهای صحرایی و میمونها ناگهان روش جدیدی را  فرا می گیرند.

۵. برخی پدیده ها که توجیه آنها تا کنون بسیار مشکل بود، با نظریه رزونانس مورفیک به خوبی قابل توجیه اند، مانند:چگونگی بروز هم زمان یک اختراع یا یک اکتشاف در چند نقطه دنیا، چگونگی ظهور هم زمان یک عده نوابغ در یک رشته خاص و در یک دوره معین (ظهور شعرایی چون حافظ، سعدی و... در یک دوره خاص از تاریخ ایران، ظهور موسیقی دانانی چون باخ، بتهوون و موتزارت و ... در دوره خاصی از تاریخ اروپا، ظهور نقاشان نابغه ای چون رافائل، لئوناردو داوینچی و میکل آنژ و...هم زمان با هم در اروپا و مثالهای فراوان دیگر در همین مقوله) و پدیده تله پاتی. بدیهی است که زمینه علمی،ذهنی و اجتماعی آماده ای نیز برای پذیرش رزونانس مورفیک لازم است، همان گونه که برای موارد پدیده های ساده تر نیز به هر حال آمادگی زمینه ای باید وجود داشته باشد، هر چند که اغلب ممکن است این آمادگی در سطوح خیلی پایینی مورد احتیاج باشد که در این صورت تعداد خیلی زیادتری به رزونانس مورفیک پاسخگو خواهند بود.

۶. اگر میدانهای شبیه به هم می توانند با یکدیگر هم تواتری پیدا کنند، پس میدان شکل ساز هر شخص (یا هر موجود) با میدان شکل ساز خودش که شبیه ترین میدان به او محسوب می شود بیشترین هم تواتری را خواهد داشــت  (خود هم تواتری=self-resonance). شاید به همین علت است که هر کس به رغم تعویض مکرر سلولهای بدن، شکل و افکار اصلی خود را حفظ می کند. پس شاید محل اصلی حافظه در مغز نباشد و مغز فقط وسیله ای برای دستیابی به حافظه مستقر در میدان شکل ساز محسوب گردد.

۷. فکر و رفتار هر فرد می تواند بیشترین تأثیر را در خود آن شخص، به صورت سلامت یا بیماری بگذارد.

۸. با این ترتیب هر فرد می تواند در سلامت یا بیماری دیگران نیز تأثیر داشته باشد.(در یک آزمایش روی دو گروه بانوان مبتلا به سرطان سینه، با درمانهای مشابه در دو گروه، یکی از دو گروه جلسات گرد همایی منظمی با یکدیگر داشتند و گروه دوم گروه شاهد در نظر گرفته شدند. اعضای گروه شاهد همگی قبل از سه سال فوت شدند ولی اعضای گروه اول به صورت چشم گیری مرگ و میر کمتری را نشان دادند و بعضی اعضای این گروه پس از ده سال از شروع آزمایش هنوز زنده هستند).

۹. در نهایت، تمام میدانهای شکل ساز از تمام موجودات می توانند بر حسب شدت تشابه، کم یا بیش در یکدیگر موثر باشند. از این رو شاید فکر و رفتار هر فرد، در نهایت بتواند تأثیری ولو بسیار کم، در همه عالم داشته باشد.

۱۰. میدان شکل ساز ماهیت فیزیکی ندارد. پس تابع قوانین فیزیکی ماده، انرژی، زمان و مکان نیز نیست و به همین علت برخلاف میدان مغناطیسی بُعد مسافت در آن بی تأثیر است. از طرف دیگر زمان هم باید در این میدان بی تأثیر باشد. به عبارت دیگر شاید رزونانس مورفیک به زمان حال محدود نباشد و بتواند گذشته و آینده را نیز شامل شود. به این ترتیب برای تعریف میدان شکل ساز می توان گفت:"تمام موجودات نه تنها از ماده و انرژی، بلکه از یک میدان سازمان دهنده نامریی تشکیل شده اند که تأثیر این میدان در زمان و مکان نامحدود است".

منبع: چند سایت علمی، و کتاب  مقدمات نوروسایکولوژی تالیف دکتر داود معظمی

 

 

نظرات ()



نسبتِ خودآگاهی و هوشمندی
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

 

خودآگاهی بخش بسیار ناچیزی از هوشمندی است. اکثریت قریب به اتفاق اموری که در انسان بلکه در هستی جاری است بر اساس هوشمندی است، نه بر اساس خودآگاهی. قلب شما بر اساس هوشمندی می تپد. گوش و چشم و زبان و معده و تک تک سلول های شما بر اساس هوشمندی به کار خویش می پردازد و انسان در اکثریت قریب به اتفاق موارد با خودآگاهی خویش امور بدن خود را مدیریت نمی کند. پدیده های مختلفِ هستی چنین اند. متابولیسم بدن حیوانات و  همچنین درختان نیز بر اساس هوشمندی است. سیاره ها و ستارگان و کهکشان ها نیز بر اساس هوشمندی عمل می کنند و این گونه در هستی هارمونی برقرار می شود.

البته، هارمونی در هستی نیز ثابت نیست. پیوسته در هستی یک هارمونی به هم می خورد ، و به هم خوردنِ هارمونیِ پیشین در هستی سبب حرکت و تطور[1] در هستی می شود. اگر هارمونی در هستی به هم نمی خورد، هیچ تطوری در هستی حاصل نمی شد.



[1] برخی از تعبیر تکامل در هستی استفاده می کنند که تعبیر دقیقی نیست. تعبیر تطور (دگرگون شدن) دقیق تر است، زیرا هستی در حال دگرگون شدن است، و دگرگونی لزوما برابر با تکامل نیست.

نظرات ()



سه مرحله و سه مرتبه کلی سلوک
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

یکی از بزرگواران نوشته بودند:

خیلی از اوقات وقتی ما می خواهیم بر روی  اعمال و رفتار دیگران  تاثیر بگذاریم ، با مشکلاتی مواجه می شویم. تکلیف چیست و چه راهکاری پیشنهاد می شود؟

پاسخ:

الف- برخی مشکلات و سختی ها  نتیجه طبیعی برخی امور است . به عنوان مثال، کسی که در حال تحقیق بر سر مسئله ای است با مشکلات و سختی های فراوانی دست و پنجه نرم می کند. باغبان نیز برای پرورش باغ خود تابستان و زمستان رنج های فراوانی را متحمل می شود و ...

ب- برخی مشکلات نتیجه کمی آگاهی و تدبیر و یا کمی تجربه یا کمی اراده یا کمی توانایی  است؛ و اگر این کاستی ها را نداشت، با پاره مشکلات مواجه نمی شد. در مورد این نوع مشکلات  (مشکلات نوع ب) راه حل این است که انسان بکوشد تا آگاهی خود و تجربه و تدبیر و  ... را افزون کند و بداند که به چه کاری باید اقدام کند و به چه کاری نباید اقدام کند؛ و یا اگر به کاری باید اقدام کند چگونه و با چه روشی  اقدام کند.

از این رو، سالک نباید با آگاهی اندک فورا به نشر دانسته های خود و هدایت دیگران بپردازد ، زیرا در این صورت بسیاری از اوقات به خودش و به دیگران لطمه می زند.

در یک تقسیم بندی، سلوک سه مرحله و سه مرتبه کلی دارد:

در مرحله و مرتبه اول سلوک، سالک فقط با خودش کار دارد و تلاش می کند که انسان بهتری شود و بهتر عمل کند. این کار همان چیزی است که در اصطلاح  توده مردم به آن "خودسازی" گفته می شود. 

 در این مرحله از سلوک، سالک روی خودش تمرکز دارد و از پرداختن به نقاط قوت و  ضعف دیگران و  راهنمایی و ارشاد خلق پرهیز می کند، زیرا در مرتبه ای نیست که بتواند دیگران را  به شایستگی راهنمایی کند.

در مرحله و مرتبه دوم سلوک ،  سالک علاوه بر اینکه می کوشد انسان بهتری شود، در پی دست یابی به آگاهی  است .

 سالک اگر در این مرحله پیشرفت داشته باشد می تواند در حد مرتبه آگاهی خود ، به دیگران نیز در جهت انسان بهتری شدن و آگاهی پیدا کردن و رها شدن از خرافات کمک کند.

در مرحله و مرتبه سوم سلوک ، سالک به تجربه کردن حقایق می پردازد و این مرتبه را مرتبه یقین می توان نامید.

نکته مهم اینجاست که همه سالکان در طول عمر خود ممکن است نتوانند همه مراحل سلوک را طی کنند. برخی در مرتبه اول  باقی می مانند و برخی در مرتبه دوم باقی می مانند و فقط برخی به مرتبه سوم می رسند. در ضمن، هر یک از این مراحل و مراتب نیز خود بسیار گسترده است و افرادی که -به فرض- در مرتبه  دوم سلوک اند همگی یکسان نیستند و از درجات مختلفی برخوردارند. البته این مراتب با ادعای فرد ثابت نمی شود و در عمل باید این مراتب به اثبات برسد.

سالکی که در مرتبه اول سلوک است یا حتی سالکی که تازه وارد مرتبه دوم سلوک شده است اگر بخواهد دیگران را ارشاد کند کار ناصوابی انجام می دهد و در واقع به خودش و دیگران لطمه می زند.

نظرات ()



اثر پروانه ای
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

اجزاء جهان با هم در ارتباط اند. بر اثر یافته های علمی، تغییری کوچک در هر بخش از جهان می تواند منجر به تغییری بزرگ در بخش های دیگری جهان شود . نام این اثر را "اثر پروانه ای" گذاشته اند. بر این اساس، امور به ظاهر کوچک گاهی آثار بزرگی از خود بر جای می گذارد. اگر ما این قانون هستی را درک کنیم در جهان انسانی خود هیچ کاری را کوچک و کم ارزش تلقی نمی کنیم.

گاه ما با زبان با عمل خود کسی را آزار می دهیم و  ناراحتی او عواقب غیر قابل جبرانی را به بار می آورد. تاثیر اعمال ما گاه همانند بازی دومینو بسیار گسترده می شود و از رفتاری کوچک آثاری بزرگ پدید می آید. گاهی نیز کار مثبتِ ما به ظاهر کوچک است، اما آثارش بسیار گسترده می گردد.

ناگفته نماند، اصطلاح "اثر پروانه ای" به "ادوارد نورتون لورنز"، ریاضیدان و هواشناس و یکی از نخستین طرفداران "نظریه آشوب" منتسب است.

عنوان یکی از سخنرانی های لورنز(در سال ۱۹۷۲ میلادی) این بود: "آیا بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند طوفانی در تگزاس به پا کند؟" در واقع، یکی از همکاران دانشمند او با نام "فیلیپ مریلیس" این عنوان را پیشنهاد کرده بود.
سخنرانی لورنز در واقع گزارشی از پژوهش او بود که انجام داده بود. لورنز در پژوهش بر روی مدل ریاضی بسیار ساده‌ای از آب و هوای جو زمین، به معادله‌ دیفرانسیل غیر قابل حل رسید. وی برای حل این معادله از روش‌های عددی به کمک رایانه بهره جست. او برای اینکه بتواند این کار را در روزهای متوالی انجام دهد، نتیجه آخرین خروجی یک روز را به عنوان شرایط اولیه روز بعد وارد می‌کرد. لورنز در نهایت مشاهده کرد که نتیجه شبیه‌سازی‌های مختلف با شرایط اولیه ی یکسان،  با هم کاملاً متفاوت است. بررسی خروجی چاپ شده رایانه نشان داده که رویال مک‌بی (Royal McBee)، رایانه‌ای که لورنز از آن استفاده می کرد، خروجی را تا ۴ رقم اعشار گرد می‌کند. از آنجایی که محاسبات داخل این رایانه با ۶ رقم اعشار صورت می گرفت، از بین رفتن دو رقم آخر  اعشار سبب چنین تاثیری شده بود. مقدار تغییرات در عمل گرد‌کردنِ اعشار، نزدیک به اثر بال‌زدن یک پروانه است. این واقعیت غیرممکن بودن پیش‌بینی آب و هوا در دراز مدت را نشان می داد.

 

نظرات ()



تاثیر مخاطب پیام بر پیام دهنده
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۱٠/٧

افرادی که دچار سطحی نگری و ساده اندیشی اند گمان می کنند که این پیام دهنده است که فقط بر  مخاطب خود اثر می گذارد ، در حالی که اگر نگاهی ژرف اندیش داشته باشیم در می یابیم همان طور که پیام آور بر مخاطب خود تاثیر می گذارد ، مخاطبِ پیام نیز بر روی پیام آور اثر گذار است.

اگر به رابطه پیام دهنده و پیام گیرنده دقت کنیم می بینیم که رفتار و اندیشه و سطح فکر مخاطب در پیامی که پیام آور آن را برای مخاطب برگزیند تاثیرگذار است. سطح فکر مخاطب سبب می شود که پیام آور سطح فکر خود را تنزل دهد و در سطح فهم مخاطب بیندیشد و سخن بگوید. عمق اندیشه مخاطب نیز سبب می شود که پیام دهنده پیام های عمیق تری را به مخاطب ارائه دهد. از این رو، شاگردان برجسته سبب رشد استادان خود را فراهم  می آورند. البته، این در صورتی است که استاد قابلیت و استعداد رشد را داشته باشد. هرچه دانشجو سطح اندیشه اش عمیق تر باشد پرسش های عمیق تری را مطرح می کند، و پرسش های عمیق تر مسیر را برای رشد استادانی که در مسیر پژوهش های عمیق تر قدم برمی دارند مهیا می کند؛ اما دانشجوی سطحی، پرسش هایی سطحی را مطرح می کند و مطالبات او سطحی است ، و این امر سبب می شود که استادان او نیز سطحی شوند .

 

نظرات ()



واقعی یا مفید
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٩/۳٠

در تقسیم بندیِ ذهنی و انتزاعی، امور دو گونه اند:

1-     واقعی : به چیزی واقعی گفته می شود که واقعیت داشته باشد و جهان شمول باشد و برای همگان ثابت باشد.

2-      مفید: به چیزی مفید گفته می شود که واقعیت ثابتی ندارد و  به حَسَب کاربردی که دارد و به حَسَب مخاطب خاص و  شرایط خاص مفید است. برای روشن تر شدن بحث، مثال های متعددی می زنیم : طلوع و غروب خورشید از تعبیرهای مفیدی است که تقریبا همگان آن را به کار می برند، در حالی که این زمین است که دور خورشید می چرخد؛ اما از آنجا که ما انسان ها برای انتقال برخی مفاهیم به کاربرد واژه طلوع و غروب نیاز داریم از این تعبیر -که توأم با مسامحه است- استفاده می کنیم؛ و اگر آگاهی داشته باشیم که این تعبیر غلط است، اشکالی ندارد که از این تعبیر استفاده کنیم.

تعبیر "زیان آور" و تعبیر "مفید" نیز تعابیری  مفیدند و واقعی نیستند ؛ زیرا هیچ چیزی در ذات خود زیان آور یا مفید نیست و به اعتبار افراد مختلف و حالت های مختلف یک چیز زیان آور یا مفید محسوب می شود. همچنین است تعابیری همچون زیبا و  زشت ، و  خوشبو و بدبو  و  ...

"روح" نیز یک واژه مفید است. این واژه تعبیری است برای آن بخش از وجود ما که ما آثار آن را می بینیم، اما خود آن را نمی بینیم. بسیاری از تعابیر دینی همچون ملائکه و غیب و برزخ و بهشت و جهنم تعبیرهایی مفیدند و به اعتبار افراد مختلف، معنا پیدا می کند. معنای ملائکه و غیب و برزخ و بهشت و دوزخ بر حسب نگاه و درک و فهم ناظر بیرونی ، متفاوت است.

از آنجا که هرچیز در حال تغییر است و ناظر بیرونی نیز در حال تغییر است و ناظرها نیز متعدد و گوناگون اند ، همه چیز به اعتباری مفید محسوب می شود .

نظرات ()



اعتدال یا هارمونی
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٩/٢۳

انسان مایل است به اعتدال دست یابد ؛ اما همان گونه که حضرت محیّ الدین در فصوص الحکم اشاره فرموده است انسان فقط می تواند به اعتدال نزدیک شود وگرنه هیچ وقت اعتدلال به طور حقیقی و کامل در انسان و در هستی حاصل نمی شود؛ زیرا انسان و هستی همواره در حال تغییر  است و  چیزی که پیوسته در حال تغییر است هیچ وقت به اعتدال و ثبات حقیقی نمی رسد.

 بنابراین، باید در خاطر داشته باشیم که برخی از مفاهیم همچون اعتدال ، فقط  در ذهن تصور می شود و در هستی رخ نمی دهد. اعتدلالِ حقیقی ممکن نیست، اما به هارمونی می توان دست یافت و برای دستیابی به هارمونی قاعده ثابت و معینی وجود ندارد[1]؛ بلکه هر کس از راهی و به گونه ای به هارمونی می رسد.

البته، هارمونی در هستی نیز ثابت نیست و در هستی پیوسته هارمونی به هم می خورد؛ و به هم خوردنِ هارمونیِ پیشین در هستی سبب حرکت و تطور[2] در هستی می شود. اگر هارمونی در هستی به  هم نمی خورد ، هیچ تطوری در هستی حاصل نمی شد.



[1] همان طور که هارمونی نیز هویت ثابتی ندارد و ما آن را اعتبار می کنیم.

[2] برخی از تعبیر تکامل در هستی استفاده می کنند که تعبیر دقیقی نیست. تعبیر تطور (دگرگون شدن) دقیق تر است، زیرا هستی در حال دگرگون شدن است، و دگرگونی لزوما برابر با تکامل نیست.

نظرات ()



چرا حضرت محی الدین حضرت حق را در حجاب می داند؟
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٩/٩

با اینکه حضرت محی الدین عالَم و پدیده های عالَم را مظهر حق می داند اما در "فص آدمی" از  کتاب "فصوص الحکم" می بینیم که ایشان به این نکته اشاره می فرماید که حضرت حق در حجاب است و ما نمی توانیم حضرت حق را آن گونه که هست دریابیم. اکنون این پرسش مطرح می شود که از چه رو ،حضرت حق در حجاب است؟

در پاسخ به این پرسش باید گفت که حضرت حق از چند وجه در حجاب است:

1- حق از یک منظر نامتناهی است؛ و ما نمی توانیم به او احاطه پیدا کنیم؛ بنابراین نمی توانیم او را ان گونه که هست بشناسیم.

این نکته را نیز فراموش نکنیم که هستی مدام در حال تطور و دگرگونی است و در نتیجه هیچ شناختی مطلق نیست .

2- ما دارای محدودیت هستیم ؛و این حجاب از یک جهت، به سببِ محدودیت ماست که نمی توانیم به حضرت حق و هستی احاطه پیدا کنیم. یکی از جنبه های محدودیت ما این ویژگی ماست که وقتی به بخشی از هر چیز و وجهی از هر چیز می نگریم  از بخشی دیگر و از وجهی دیگر باز می مانیم و ما در آنِ واحد نمی توانیم یک چیز را از زوایای گوناگون مشاهده کنیم و هرگاه از زاویه ای خاص چیزی را می بینیم، از توجه به زاویه ای دیگر و وجهی دیگر باز می مانیم.

 

نظرات ()



نیم نگاهی به موضوع وحدت ادیان
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٩/٢

یکی از مباحثی که مورد نقض و ابرام قرار می گیرد موضوع "وحدت ادیان" است.  این موضوع از سوی نویسندگان مختلف مورد نقد و بررسی قرار گرفته است که در اینجا نیم نگاهی  به آن خواهیم داشت.

از دو جهت می توان درباره ادیانِ مختلف  سخن گفت:

1- از منظر ثَنَویّت یعنی دوگانه دیدنِ امور هستی همچون حق و باطل،  پیروانِ هریک از ادیان دچار تفرقه و کثرت اند؛ و در این میان، هریک کم و بیش دچار خرافات اند . همچنین، هریک از ادیان به اقتضای مکان و برهه ای که آمده اند و ویژگی های هر قوم  از عقاید و آدابی برخوردار بوده اند.

2- از نگاه دیگر، که همان نگاهِ وحدت بین است ، جهان همچون پیکره انسان، مجموعه ای واحد است؛ و همان طور که هر عضو رفتاری مربوط به خود دارد، هر قومی نیز اندیشه  و رفتار خود را دارند. در این نگاهِ وحدت نگر، هستی از وحدت برخوردار است؛ و جهان در نگاهی کلی، مظهر حق است و اراده الهی همواره در هستی به ظهور می رسد و غیر از اراده او اراده دیگری در هستی نیست.

 اکنون پس از بیان این موضع ، مقصود کسانی که دعوت به وحدت ادیان می کنند چیست؟ مقصود از وحدت ادیان این نیست که افراد مختلف باید عقاید خود را کنار بگذارند و همگی یک عقیده و یک رفتارِ واحد را داشته باشند ، که چنین چیزی عملا غیر ممکن است؛ زیرا هر کس بر اساس شناخت خود و وضعیتی که در آن به سر می برد دیدگاه و عملکرد خودش را درست می داند.

مقصود کسانی که دعوت به  وحدت ادیان می کنند این است که پیروان ادیان مختلف در عین حال که به اندیشه های دین خود معتقدند از دشمنی و کینه توزی نسبت به یکدیگر دست بردارند و با یکدیگر از درِ صلح و آشتی درآیند.

واژه "اسلام" در لغت به معنای تسلیم شدن در برابر حقی است که شما با آن مواجهه دارید. از این رو ، هرکس  مطابق آنچه درست یافته است عمل کند او دارای اسلام است؛ و بر این اساس، قرآن دین  ابراهیم خلیل را "اسلام" می شمارد. گرچه عقاید و آدابِ ادیان مختلف، با هم فرق دارد؛ اما همگی بر تسلیم شدن در برابر حق اذعان دارند و این قضیه  وجه اشتراک همه ادیان است.

معنایِ  دیگر واژه "اسلام"  صلح کردن و آشتی کردن است.  واژه "اسلام " از ریشه "سِلم" است. سلم در عربی به معنای "صلح" و "آشتی" است.

 

نظرات ()



معجزه چیست؟
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۸/٢٥

معجزه چیست؟ آیا معجزه امری استثنایی است که بر خلاف همه فرمولها و قوانین هستی رخ می دهد؟ و پرسش کلی تر اینکه آیا در هستی واقعه ای رخ می دهد که بر خلاف همه فرمول ها و قوانین هستی باشد؟

افراد سطحی نگر  معتقدند که امکان این امر وجود دارد که در هستی وقایعی رخ دهد  که برخلاف همه فرمول ها و قوانین هستی باشد.

اگر قدری در مفهوم سخنان ایشان بیندیشیم خواهیم دید که در این اعتقاد ، نوعی تناقض وجود دارد؛ زیرا  پدیده های هستی بر اساس فرمول ها و فرمول های هستی رخ می دهد و حتی بر اساس ادله دینی، خداوند دارای سنت ها و قوانینی است که با آن سنت ها (قوانین) هستی را اداره می کند. بنابراین، هرچه در جهان رخ می دهد نیز بر اساس قوانین و سنت هایی است که در هستی وجود دارد ، و هرگز مشیت و مقدّری  خارج از قوانین هستی رخ نمی دهد. پس هر اتفاقی در جهان می افتد حتما بر اساس یک یا چند فرمول و قانون هستی است؛ حتی اگر می بینیم که ژن ها دچار جهش می شوند و جهش ژنتیک در انسان و حیوانات و گیاهان رخ می دهد، این امر نیز یکی از قوانین هستی است که جهش رخ دهد.

حاصل سخن اینکه معجزات نیز نمی تواند بر خلاف همه قوانین هستی رخ دهد و اگر امری خارق العاده  ای در هستی رخ می دهد آن امر خارق العاده نیز بر اساس یکی از قوانین هستی رخ داده است؛ اما انسانها چون به برخی قوانین هستی که اغلب رخ می دهد عادت کرده اند وقتی امری اتفاق می افتد که کمتر رخ می دهد چنین می پندارند که این اتفاق نادر الوقوع برخلاف همه قوانین هستی است، در حالی که این اتفاق کم نظیر برخلاف همه قوانین هستی نیست. معجزات نیز همین طور است. معجزات برخلاف همه قوانین هستی نیست؛ و اگر گاهی معجزات با همه قوانین هستی منافات داشته باشد باید آن معجزه به گونه ای تحلیل و تاویل شود که با قوانین هستی منافات نداشته باشد. این را نیز فراموش نکنیم که در زبان دین از متشابهات و نمادها بسیار استفاده می شود که معنای ظاهر آن مورد نظر نیست .(1)

---------

(1) در صورت لزوم، برای فهم بیشتر بحث متشابهات و تاویل متشابهات و زبان دین به آرشیو وبلاگ مراجعه فرمایید.

نظرات ()



نگاهی به "روح " از منظر حضرت محی الدین
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۸/۱۸

اندیشمندان  در مورد اینکه آیا نفس آدمی [که از آن به روح آدمی تعبیر می شود] از نظر حدوث مقدم بر جسم است یا همراه و توام با جسم حادث می شود و یا پس از جسم حادث می شود اقوال مختلفی دارند. برخی معتقدند که روح پیش از جسم خلق شده است اما پس از خلقت جسم روح در انسان دمیده می شود. ظاهر برخی روایات این سخن را تایید می کند ، اما همان طور که می دانیم در امور اعتقادی خبر واحد  اعتبار ندارد، و ما نباید عقاید خود را بر پایه  احادیث ظنی الصدور که قطعیت ندارد بنا کنیم.

برخی معتقدند که روح و جسم توأمان آفریده شده است و عده ای نیز معتقدند که روح هر کس پس از جسم او ،حادث می شود. برخلاف نظر عده ای از فلاسفه ،ملاصدرا  دیدگاه جسمانیة الحدوث و روحانیةالبقاء بودن نفس (روح) را مطرح کرد و اظهار کرد که جان انسان حادث است یعنی از ابتدا نبوده و سپس حادث شده است. او معتقد است که جسم بر اثر حرکتِ جوهری ( به اصطلاح امروزی ها  یر اثر تحول بنیادین و یا جهش ) روح را پدید آورده است و این روح پس از حدوث، بقاء پیدامی کند و ابدی می شود.

در این باره کلامی از حضرت محیّ الدین به طور صریح وجو ندارد[1]، اما بر پایه برخی از مبانی حضرت محی الدین، تا جایی که برایم مقدور باشد تحلیلی از این امر ارائه می دهم.  از یک سو حضرت محیّ الدین قائل به اتحاد است و روح را  منفک از جسم نمی داند، بلکه در فص "آدمی" از "فصوص  الحکم "تعبیر  "نفخت فیه من روحی" را تاویل می کند و تصریح می کند که روح چیزی نیست که از خارج به کسی دمیده شود، بلکه روح عبارت است از "حصولِ استعداد در صورت درست شده." یعنی استعداد در درون جسم پیدا می شود و این حصولِ استعداد برای جسم به منظور حرکت و نموِ و اندیشه و... همان روح است.

در بخشی از فص آدمی می خوانیم:

"حضرت حق - که منزه است- تمام عالم را همچون وجودِ پیکری درست کرده بود که روحی در آن نبود. جهان همچون آینه ای جلا نیافته و صیقل داده نشده بود؛ و از شأنِ حُکمِ الهی این است[2] که او محلی را درست نمی کند، مگر اینکه این محل[3] قطعا پذیرای روحی الهی است و خداوند از آن پذیرندگیِ روحِ الهی به "نفخ" [4]در آن محل تعبیر کرده است.

 نفخِ خداوند چیزی جز حصولِ استعداد در آن صورتِ درست شده، برای قبول "فیض" نیست[5]؛ فیضی که همان تجلیِ دائم است، که همواره بوده و خواهد بود."

از سوی دیگر حضرت محی الدین "حادث شدن" را به معانی اینکه چیزی از هیچ به وجود آید نمی داند. او معتقد است که حادث شدن به معنای آشکار شدن و پیدا شدن است . پس این استعداد و این روح در جسم  وجود دارد که ممکنی است وقتی از اوقات هنوز آشکار نشده و در وقتی از اوقات آشکار و پیدا شود.

از سوی دیگر، یکی از فرق های دیدگاه محی الدین با ملاصدرا این است که ملاصدرا ذات ماده را جوهر می داند و معتقد است که جوهر ، حرکت می کند یعنی متحول می شود و ویژگی های جدیدی پیدا می کند. محی الدین معتقد است که ذات ماده نیز جوهر به معنای ذات محسوب نمی شود بلکه به منزله عَرَض است یعنی مدام در حال تغییر و تبدل است.[6]

بنابراین حضرت محی الدین در عین حال که معتقد است که همه چیز به یک اعتبار قدیم است، معتقد است خلقت یک چیز به معنای آشکار شدن و ظاهر شدن آن چیز  است، و همچنین معتقد است که روح و جسم در هم تنیده است و روح از بیرون، در جسم دمیده نشده است بلکه جان قابلیتی است که بوده اما در وقتی خاص این قابلیت  در جسم  ظاهر می شود.

 



[1]  البته می دانید که حضرت محی الدین حدود چهار قرن پیش از ملاصدرا می زیسته است.

[2] یعنی سنت الهی ، شیوه الهی.

[3] یعنی این صورت و پیکر

[4] دمیدن

[5] این عبارت از "فصوص" که  نفخ را به معنای حصول استعداد  در آن صورت درست شده برای قبول فیض الهی بیان می کند یکی از عبارت هایی است که نشان می دهد حضرت محیّ الدین  "تجلی" را به معنای "ظهور در مظهر" به کار می برد. ناگفته نماند که این معنا با نگرش وحدت وجودی او سازگار است.

[6] البته حضرت محی الدین حدود چار قرن قبل از ملاصدرا حیات جسمانی داشته است.

نظرات ()



دریافت های گوناگون، به سبب ویژگی های درونی گوناگون
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۸/۱٠

در گذشته به این بحث پرداختیم که پیامبران نیز همانند دیگر مردم از نگرش های گوناگون و مراتب اندیشه های مختلف برخوردار بوده اند.(1) و فهم آنها از حقایق هستی بر اساس استعداد و ویژگی هایشان بوده است.

همچنین گفتیم که در زمین در یک زمان چندین دین و چندین پیامبر می زیسته اند که گاهی آنها از یکدیگر خبردار نبوده اند و هر یک از ایشان دین و آیین خود را بیان می کرده اند. بنابراین، نباید گمان کرد که همه پیامبران و پیشوایان دینی سخن واحدی عرضه کرده اند.

برخی چنین پنداشته اند که چون به  پیامبران وحی می شود پس همگی سخن واحدی را دریافت می کنند  و سخن واحدی را بازگو می کنند ، در حالی که :

1-  وحی اختصاص به پیامبران ندارد؛ و به توده مردم نیز وحی می شود همان طور که به مادر موسی نیز وحی شد؛ و حتی از منظر قرآن، به زنبور عسل نیز وحی می شود .

2- فهم و درک برای ما از فیلتر درونِ ما حاصل می شود لذا  استعداد و آمادگی درونی ما در دریافت های ما اثرگذار است. عارفان ژرف اندیش در این باره از مثال های مختلف استفاده می کنند، که اکنون به دو مثال در این باره اشاره می شود:

مثال اول مثال آینه است. درون ما مثل آینه است و ما از آینه درون خودمان حقایق را درک می کنیم. همان طور که ویژگی های آینه در تصویری که آینه در خود نشان می دهد اثرگذار است (مثلا اگر آینه مقعر باشد اشیاء را کوچکتر و دورتر نشان می دهد و اگر آینه محدب باشد اشیاء را بزرگترو  نزدیکتر نشان می دهد) درک ما نیز بستگی به ویژگی های درون ما دارد.

مثال دوم: مثال تابش نور سفید به  شیشه های رنگی است که وقتی به شیشه برخورد می کند آنچه نمود پیدا می کند نور رنگی است. اگر شیشه  مثلا سبز رنگ باشد نوری که پس از برخورد به شیشه نمایان می شود سبز رنگ خواهد بود ؛و شیشه به هر رنگی باشد نورپس از برخورد به همان رنگ نمایان می شود. این قانون هستی است که چنین اتفاقی رخ می دهد. در مورد علوم پیامبران و فهم و درک ایشان و همچنین فهم و درک هر انسانی همین طور است؛  یعنی افراد همانند شیشه های رنگی هستند که نور علم به آنها می تابد و علم و  درک و فهمی که در هر فرد حاصل می شود بستگی به  رنگ شیشه درون فرد دارد. این مثال به  این صورت نیز بیان شده است که اگر آب را در درون شیشه های رنگی بریزیم، آب هر شیشه به رنگ همان شیشه نمایان می شود.

 حضرت محی الدین در فص یوسفی به این دو مثال فوق اشاره می کند و بیان می فرماید که  در هیچ موجودی علم مطلق وجود ندارد،  و هر برداشت و هر درکی  به درون افراد نیز ربط دارد همان طور که در مثال آینه و در مثال تابش نور به شیشه های رنگی توضیح داده شد.

--------------------------------------------

(1)به این مثال نیز اشاره کردیم که نگرش حضرت موسی (ع)  نگرش حضرت خضر (ع) فرق داشت . نگرش  داوود با نگرش سلیمان در امر قضاوت مختلف بود هرچند گاهی ایشان نظر دیگر را می پذیرفتند همان طور که حضرت داوود با شنیدن نظر حضرت سلیمان سخنش را پذیرفت.

نظرات ()



فرهنگ و دین
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/۸/٤

برخی از مردم نو پرست اند و  چیزهای نو و  جدید  را خوب می دانند ؛ و برخی کهنه پرست اند و چیزهای کهنه را خوب و درست و عالی می دانند. از نظر حضرت محی الدین،  هر دو نگرش غلط است و هر چیز به طور مستقل ، آن هم در جای مناسبش باید مورد بررسی و قضاوت قرار گیرد و حکم کلی نمی توان صادر کرد.

از بحث ارزش گذاری که بگذریم، از جهت نگاه معرفت شناسانه، باید یادآور شد که هیچ چیزِ جدیدی یک دفعه از صفر به وجود نمی آید و ریشه های هر چیز در گذشته وجود دارد و به تدریچ رشد می کند .

بنابراین ،چه چیزهایی که ما آن را خوب و درست و حکیمانه می دانیم و چه چیزهایی که آن را خرافات و جاهلانه می دانیم رگ و ریشه هایی در گذشته و گذشتگان ما دارد. شیوه زندگی و نگرش هاو  باورها و رفتارهای هر قومی فرهنگ آن قوم را تشکیل می دهد.فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که در برگیرنده دانستنیها , اعتقادات ،هنرها ، اخلاقیات ،قوانین ،عادات و هرگونه توانایی دیگری است . بنابراین، هیچ کس بدون فرهنگ نیست،  بلکه فرهنگِ افراد و جوامع،  از نظر بالندگی ،سطوح مختلفی دارد.

فرهنگ ، دامنه ای  گسترده دارد و دین بخشی  از فرهنگ جامعه محسوب می شود. پس همان طور که فرهنگ های جوامع روی یکدیگر تاثیرمی گذارند، ادیان نیز بر روی هم تاثیر می گذارند ،و از همدیگر اثر می پذیرند.
بنابراین ، فرهنگ در معرض تغییر ،تحول  و تغییر است.
مطالعه در مورد ادیان مختلف و فرهنگ های مختلف  و مقایسه آنها پرده از روی بسیاری از واقعیت ها برمی دارد. از این رو ضرورت دارد کسی که در پی مطالعاتی در مورد ادیان است در مورد  تاریخ ادیان مطالعاتی داشته باشد و همچنین ضرورت دارد که  از امور فرهنگیِ ملل مختلف تا حدودی باخبر شود. به عنوان مثال، قربانی کردن در سابقه هزاران ساله در حیات بشر دارد و اقوام مختلف به شکل های مختلف، برای خدایان خود قربانی می کردند. اگر می بینیم که مردم ما  به راحتی اقدام به ذبحِ قربانی می کنند و این کار از نظر آنها  بدیهی و بدون مشکل است به این جهت است که مردم ما  نه تنها از کودکی با مفهوم قربانی کردن آشنا بوده اند بلکه در کهن الگوهاو  ناخودآگاه قومیِِ ما چنین رفتاری وجود دارد. البته، این سخن  توجیه و مجوزی برای بسیاری از اعمال ناروای ما نیست، بلکه در واقع به این معناست که چرا ما خیلی از عقاید و اعمال را درست و بدیهی فرض می کنیم  و در مورد آنها چون و چرا نمی آوریم  . سالک کسی است که تلاش می کند که این پیش فرضها و پیش داوری ها را که در ذهن او رسوخ کرده است کنار بگذارد و تلاش می کند با آزاد اندیشیِ به  باورها و رفتارهای جامعه خود بنگرد و آنها را نقد کند. اگر در اسطوره ابراهیم می بینیم که  ابراهیم  خواست فرزند خود را برای خدای خود قربانی کند به این سبب بود که قربانی کردن در زمان او و پیش از آن  در میان مردم کم و بیش  وجود داشت و ابراهیم متاثر از این اندیشه شد و چنین خواب دید که فرزندش را ذبح می کند؛ و حتی بعد از اینکه خواب دید فرزند خود را ذبح می کند خواب خود را تاویل و تعبیر نکرد و بنا را بر این گذاشت که باید به ظاهرِ خوابش -بی هیچ تاویلی- عمل کند و به قول حضرت محی الدین آیه "یا ابراهیم قد صدّقت الرؤیا" (ای ابراهیم رویا را تصدیق کردی ) هشداری به  او بود ،و او  با این خطاب دریافت که نباید رویای خود را صادقه می شُمُرد  و در واقع نباید  بنا  را بر ظاهر خواب خود می گذاشت، بلکه باید رؤیای خود را به چیز دیگری تعبیر و تاویل می کرد. سپس حضرت محی الدین می فرماید دبح گوسفند در واقع فقط برای نجات ابراهیم و فرزندش بود و اگر ابراهیم دچار چنین غفلتی بود  فرمان به ذبح گوسفند داده نمی شد. (1)

اگر درهزاره  های گذشته مردم بت می پرستیدند و بت پرستی از نظر آنها کاری پسندیده بود و امروزه احمقانه به نظر می رسد، به سبب تاثیرِ فرهنگ آن جامعه بود  که سبب شده بود که بت پرستی بدیهی فرض شود. (البته امروز نیز بت های ذهنی به شکل های دیگری وجود دارد که ما آنها را درست  و شایسته می دانیم و بدیهی فرض می کنیم )

---------------------------------

(1)  البته فراموش نکنیم که  داستان ابراهیم یک اسطوره است.

نظرات ()



نگاهی به نگرش وحدت وجود
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٧/٢٧

وحدت وجود یکی از دیدگاه هایی است که رگ و ریشه های آنها به چند هزار سال پیش می رسد ؛و اگر این دیدگاه را به حضرت محی الدین نسبت می دهند از آن رو ست که ایشان در میان عارفان اسلامی وحدت وجود را مورد عنایت خاص قرار داده است و مباحث مختلفی را بر پایه دیدگاه وحدت وجود بنا کرده است.

برخی نیز به اشتباه گمان می کنند که حضرت محی الدین مفهوم وحدت وجود را بارها بیان کرده است، اما از تعبیر "وحدت وجود" هرگز استفاده نکرده است. بررسی در نوشته های  ایشان ما را به این نتیجه می رساند که ایشان از این تعبیر استفاده کرده است. در باب 213 از فتوحات می خوانیم:

" أَثبِت الوحدةَ فی الوجود " یعنی وحدت را در وجود تایید کن.

اکنون به معنای وحدت وجود بپردازیم. در آغاز لازم است که از معنا کردن تک تک کلمات آغاز کنیم و سپس به تفسیر آن اقدام کنیم. "وحدت " در لغت به معنای "یکی بودن"، و "پیوسته بودن" است. وجود گاهی در معنای مصدری به کار می رود که در این صورت به معنای "بودن" است و گاهی در معنای اسم مصدری به کار می رود به معنای " بود" است. گاهی نیز "وجود" به معنای " موجود" و "هستی"  به کار می رود.

چنانچه وجود را به معنای مصدری و اسم مصدری بگیریم ،در این صورت معنایِ "وحدت وجود  " یکی بودن وجود" است ؛ با این  توضیح که وجود داشتن معنای واحدی دارد و همه موجودات در بودن، اشتراک دارند،و ، هرچند وجود دارای  مراتب و دارای شدت و ضعف است؛ مثل نور که حقیقتی واحدی دارد، اما نور از نظر شدت و ضعف مراتب دارد. وحدت وجودی که جمعی از فلاسفه همچون "ملاصدرا" مطرح می کنند به این معناست. اینان می گویند وجود حقیقتی بسیط است و هرچه موجود است بهره مند از وجود است، اما میان وجود خالق و وجود مخلوق در مراتب و شدت و ضعف فرق وجود دارد و حقیقت وجود واحد است. 

همان طور که گفتیم، گاهی وجود به معنای موجود و هستی است. بر این اساس معنای وحدت وجود "در دو معنا به کار می رود: 1- پیوسته بودنِ هستی ها و موجودات"

حضرت محیّ الدین با بیان اینکه وجود در عینِ واحد بودن ، کثرت و -به بیان دقیق تر-  انفکاک نیز دارد ، این دیدگاه را بیان می کند که هستی "یکپارچه و به هم پیوسته" است. از نظر حضرت محیّ الدین، جهان ما همانند انسانی واحد است که اعضاء و جوارح گوناگون و اعمال و رفتارهای گوناگون دارد. پس در عین حال که جهان همانند پیکر انسان، اتحاد دارد به یک اعتبار، انفکاک نیز در آن قابل ملاحظه است؛ همان  گونه که اعضاء و جوارح گوناگون در انسان وجود دارد و رفتارهای گوناگون از این اعضاء  مشاهده می شود.

حضرت محیّ الدین در  "فص الیاسی" می فرماید: صورت ها همگی همانندِ اعضای "زید"[1] اند.[2] معلوم است که "زید" حقیقتی واحد است، که شخصی است[3]؛ و [معلوم است که] دست او به صورتِ پای او و سر او و چشم او و ابروی او نیست. بنابراین، زید همان کثیری است که واحد است[4]؛ به لحاظ صُوَر، کثیر است؛ و عینش واحد است، و همانندِ انسان که بی شک عینش واحد است.

از دیدگاه ایشان، خلق و خالق و مخلوق هرچند از یک منظر منفک اند ، اما در عینِ واحد اتحاد دارند . این امری است که بسیاری از فلاسفه از آن غافل اند. 

معنای اتحاد خلق و خالق و مخلوق ، و اتحاد وجود و موجود این است که امر واحد از یک منظر حق است و از یک منظر خلق است. به یک اعتبارِ آنچه از حق ظهور پیدا کرده است "خلق" نامیده می شود و به اعتبار آنچه از حق باطن و پنهان است  "حق نامیده می گردد؛ و  به یک اعتبار، همگی حق است، و  به اعتبار دیگر ، همگی خلق است.

حضرت محیّ الدین در  "فص هودی" می فرماید: "درباره هستی آنچه می خواهی بگو؛  اگر می خواهی بگو :آن همان خلق است؛ و اگر می خواهی، بگو : آن همان حق است؛ و اگر می خواهی، می گویی: نه از هر وجهی حق است، و نه از هر وجهی خلق است؛ و اگر می خواهی در آن باره به حیرت قائل شو."

همچنین، حضرت محیّ الدین در  "فص نوحی"  در این باره که حضرت حق ظاهر و  باطن است می فرماید: "و حضرت حق در هر خلقی ظهوری دارد و اوست که ظاهر در هر مفهوم است؛ در عین حال که باطن و نهان از هر فهمی است، مگر فهمِ آن کس که معتقد است : جهان صورت و هویت او [5]است و [معتقد است که] اوست اسم ظاهر  ،همان طور که وی به معنا ، روح هر چیزی است که آشکار شود؛ پس اوست باطن و نهان."

بنابراین، از نظر  حضرت محی الدین، آنچه در اصطلاح "ظاهر" و  "باطن" نامیده می شود همگی حق است، نه اینکه حق فقط باطن باشد . حضرت محی الدین معتقد است که ظاهر و باطن اتحاد دارد. حضرت محی الدین بر اساس دیدگاه اتحادیِ خویش، بر این اندیشه اند که خالق به صفتِ نفسی خلق می کند و مخلوق را پدید می آورد، و مخلوقِ پدید آمده منفک از خالق نیست و وجهِ خالقی در مخلوق همواره وجود دارد. بله، از یک منظر ، آن را  خالق و از یک منظر  آن را مخلوق می نامند.

2- وحدت هستی از لحاظ جوهره

  یکی از مقاصد حضرت محی الدین و جمعی از عارفان از تعبیر وحدت وجود این است که  هرچند حقایق موجودات مختلف است اما از نظر وجودی – نه موجودی- جوهره آنها واحد است . حضرت محیّ الدین در "فص لقمانی" در این باره  می فرماید: 

"همان طور که اشاعره می گویند: "همه جهان به لحاظ جوهر، متماثل است.[1]  پس جهان جوهری واحد است، و این عینِ سخن ماست که عین، واحد است."

 

ایشان  همچنین در  "فص شعیبی" می فرماید: صاحب تحقیق کثرت را در واحد می بیند، همان طور که او می داند اسماء الهی به عینِ واحدی دلالت می کند، هر چند حقایق اسماء مختلف و گوناگون است و اسماء الهی زیاد است. پس این کثرتی معقول در یک عین است. بنابراین، در تجلی، کثرتی وجود دارد که مشهود در عینی واحد است؛ همان گونه که هیولا[2] در شناساندن و حدِّ هر صورتی در نظر گرفته می شود، و آن[3] با وجود کثرتِ صورت ها و گوناگونیِ آنها در حقیقت به جوهری واحد بر می گردد که همان هیولایِ صورت ها است.

بنابراین هرچند موجودات از نظر ظاهر، گوناگون اند و کثرت دارند، اما از جهت باطن و جوهره واحدند. حضرت محیّ الدین در مقام  بیان این نکته ،  در  فص هودی  با تشبیه جهان به بدن انسان می فرماید: "هویّت او (حق) عینِ جوارحی است که آن جوارح عین بنده است. پس هویّت واحد است و جوارح گوناگون و مختلف است."

همچنین، حضرت محیّ الدین اختلافات و گوناگونی ها را در ظاهر می شمارد و  معتقد است که در جوهره و در باطن، و در ساحت وجود،  تضادی در جهان وجود ندارد. ایشان در فص اسماعیلی می فرماید: "بنابراین، در وجود، ضدی نیست؛ زیرا وجود ،حقیقتی واحد است."

 



[1] هر چه در جهان است از نظر جوهر همانند یکدیگرند.

[2]مقصود آن جوهری است که صورت های گوناگون را می پذیرد، و این جوهر بدون صورت یافت نمی شود. حضرت محیّ الدین در چند سطر پایینتر به این امر اشاره می فرماید.

[3] هیولا

نظرات ()



نسبت میان خدا و جهان در اندیشه های مختلف
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٧/٢٠

در اندیشه های مختلف نگاه های مختلفی به  خدا و جهان، و نسبت میان خداو جهان، وجود دارد که در اینجابه طور خلاصه به اهم آنها  اشاره می شود:

1- در یک نگاه ، نسبت خدا و جهان  همانندِ نسبت میان ساعت و ساعت ساز است که خالق بیرون از جهان و منفک از جهان است،  و این خالق بیرونی جهان را  - که هیچ بوده است- هست کرده است.

2- در  نگاهی دیگر ، نسبتِ  خدا و جهان نسبتِ  مادر و فرزندش است؛ یعنی جهان زاییده خداوند است و خداوند جهان را از خود و در خودش به وجود آورده است.

3- در نگاهی دیگر ، نسبتِ خدا و جهان نسبتِ میان انسان و سایه  او یا نسبت میان انسان و تصویرش در آینه ، یا نسبت جان و تن است ؛ یعنی خدا به منزله انسان  است و جهان به منزله سایه خداوند است یا در مثال دیگر  خدا هماننند کسی است که در برابر آینه ایستاده و این جهان به منزله تصویر آینه است یا در مثال دیگر جهان به منزله پیکر انسان است و خدا به منزله جانِ جهان است .

فرق این نظریه با نظریه دوم این است که در این نگرش جهان  از خودش استقلال ندارد و وابسته به جان است . در ضمن، جهان از سنخ خالقش نیست، و فقط به منزله سایه خالق است؛ اما در نگاه دوم، فرزند با مادر سنخیت دارد ؛ یعنی خالق با مخلوق به نوعی سنخیت دارد، و وجودِ جهان، سایه  وجود خداوند نیست.  

4- در نگاهی دیگر ، جهان ، مظهرِ حضرت حق است . در این دیدگاه نسبتِ انسان و سایه او یا نسبت انسان و تصویر او در آینه مطرح نیست، بلکه حق در این نگاه به تعبیری، ظاهر و باطن است؛ اما باطنش از قبیل معناست. همانند قدرت که در قادر وجود دارد و علم که در عالِم است. یک فرق نظریه سوم با نظریه چهارم در این است که خدا در نظریه سوم فقط باطن است و باطنش از قبیل معنا نیست ، اما در نظریه چهارم  خداوند ظاهر و باطن است .

فرق این دیدگاه با دیدگاه اول این است که  در دیدگاه اول ، مخلوق  منفک از خالق است  و  مخلوق بیرون از خالق است ؛ اما در این دیدگاه ، مخلوق و خالق، و وجود و موجود  یگانه  است، و مخلوق با خالق ، و وجود با موجود  در عینِ حال که  انفکاک  دارد متحدند . دیدگاه عارفانِ وحدت وجودی که پیرو حضرت محیّ الدین  اند همین قول است. مقصود از وحدت وجود نیز در این دیدگاه این است که "وجود" با "موجود" با اینکه انفکاکِ ذهنی دارند اما در عین، اتحاد دارند ؛ و خلاصه اینکه هر آنچه هست،  مظهر حق است؛ یعنی حق این گونه ظهور پیدا کرده است؛ و حضرت حق در دیدگاه چهارم  هم ظاهر است و هم باطن، و این ظاهر و باطن اتحاد دارد.

نظرات ()



تمرین کنیم قضاوت کلی نکنیم.
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٧/۱۳

یکی از فرق های سالکان با توده مؤمنان این است که آنها از اظهار نظر های کلی در مورد افراد و  اشیاء پرهیز می کنند و به جای قضاوت کلی در مورد افراد و بیان اینکه فلان شخص خوب است یا بد است می گویند: فلان رفتار ِ فلان شخص خوب است یا بد است .

ما وقتی در مورد کسی یا چیزی به طور کلی قضاوت می کنیم خواه ناخواه غیر منصفانه قضاوت می کنیم و جنبه های مختلف او را نمی بینیم. از این رو، وقتی در مورد صوفیه از  حضرت محیّ الدین  سؤال می شود منصفانه به بیان نقاط قوت و ضعف آنها می پردازند و از تاکید کلی یا نفی کلی آنها می پرهیزد.

پس وقتی ما می خواهیم در مورد  کسی یا چیزی ارزیابی خود را بیان کنیم ، باید بررسی مناسبی انجام دهیم و نقاط قوت و ضعف هر کس یا هر چیز را توأمان در نظر بگیریم، یا اگر جنبهء خاصی از کسی یا چیزی مد نظر است حتما قید کنیم که فلان شخص مثلا از فلان جنبه ، نقطه ضعف دارد یا از فلان جنبه  از نقطه قوت برخوردار است. حتی در مورد یک فرد قاتل نباید فورا قضاوت کرد که او از همه لحاظ  مورد مذمت است؛ زیرا ممکن است یک نفر قاتل سخاوتمند باشد یا چندین ویژگی  مثبت را دارا باشد. کسانی که گرفتار فرقه گرایی اند و به آسانی می گویند : فلان فرقه برحق است و فلان فرقه باطل است در واقع از این موضوع  غافل اند که هیچ کس به طور مطلق باطل یا حق نیست و در واقع از زاویه ای خاص حق یا باطل می نماید. همچنین،  هر کس که در سرای وجود است و بهره ای از وجود دارد مشمول جودِ حضرت وجود شده است و هیچ کس فقیر مطلق نیست ، همان طور که هیچ کس غنی مطلق نیست.

البته، این جنگ و نزاع ها  نیز ناشی از جهل و نادانی است و به قول حضرت حافظ:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بنه *** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

نظرات ()



دو نوع تاریخ
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٧/٦

دو نوع تاریخ وجود دارد:

1-  تاریخ به روایت تاریخ نگاران

2- تاریخ به روایت دین

هدف از ثبت تاریخ در آنچه تاریخ نگاران  ثبت کرده اند  ثبتِ وقایع و پدیده ها و چیزهایی است که در  کره زمین بوده است . هرچند تاریخی که توسط  مورخان ثبت شده است خالی از خطا و اشتباه نبوده است، اما زبان این تاریخ نگاری، زبان اسطوره نیست.

نوع دوم از تاریخ، تاریخ به روایت دین است. آنچه در کتب ادیان از گذشتگان و وقایع مختلف نقل  شده است آمیخته با اسطوره است. از آنجا که هدف دین تربیت انسان ها به همان گونه ای است که آورنده  آن دین می خواهد که آنها  آن گونه تربیت شوند، لذا تاریخ موجود در هر دین نیز آمیخته با اسطوره هایی در مسیر تربیت پیروان آن دین است. بنابراین، هدف ادیان مختلف نقل وقایع تاریخی نیست بلکه هدف این است که پیام دینی خود را به مخاطب خود برسانند و در صدد هستند که از طُرُق مختلف و شیوه های گوناگون  بر اثرگذاری  پیام خود بیفزایند. از این رو، ما نباید در تاریخ های موجود در کتب ادیان مختلف  در پی کشف وقایع تاریخی باشیم،  چون در آن صورت به اشتباه می افتیم. به عنوان مثال،  وقتی در تورات و قرآن سخن از آفرینش جهان در شش روز است ، اینجا عدد شش حالت اسطوره ای دارد؛  زیرا شب و روز با بودن خورشید و حرکت زمین به دور خورشید به وجود می آید و هنگامی که نه زمین بوده و نه خورشید  و نه چرخش زمین به دور خورشید،  پس شب  و روز نیز نبوده است. از این رو، سخن از آفرینش جهان در شش روز یک اسطوره است .  مثال دیگر: در تاریخ دین، آفرینش آدم و حوا به عنوان نخستین مرد و زن، به  زمانی حدود هفت هزار سال پیش می رسد ، در حالی که بقایای اجساد انسان هایی همانند پیکر ما در زمین که متعلق به 100 هزار سال پیش و 110 هزار سال پیش یافت شده است.

ممکن است بگویید که پیش از آدم وحوا انسان هایی در کره زمین وجود داشته اند،  اما نباید فراموش کرد که تاریخ دین نمی گوید که پیش از آدم و حوا انسان هایی از نوع ما در زمین بوده اند،  بلکه روایات دینی اذعان می کند که موجوداتی دیگر (نسناس) در زمین بوده اند. در برخی روایات نیز بیان شده که پیش از آدم و حوا در زمین جن ها زندگی می کرده اند. در هر صورت،  تاریخ دین  سرآغاز نسل انسان را به حدود هفت هزار سال پیش می داند اما از نظر  زیست شناسان و دانشمندان آنچه در تاریخ دین آمده اسطوره است و  انسان با همین صورتی که ما هستیم بسیار بسیار بیش از این در کره زمین می زیسته است.

همچنین، در موارد متعددی آنچه در تاریخ ثبت شده است با آنچه در کتب دینی ثبت شده است سازگاری ندارد؛ و در مواردی، دلایل علمی،  بیانگر این است که آنچه در کتب دینی آمده است از نظر تاریخی واقعیت ندارد . از این رو ، چاره ای جز این نیست که بگوییم زبان  تاریخ دین  زبان اسطوره است و هدفش انتقال پیام های دینی است و هرگز هدفش بیان وقایع تاریخی نیست.  پس از اینکه دانستیم زبان دین زبان اسطوره است ، برای فهم ریشه های تعالیم و آداب هر یک از ادیان ضرورت دارد که  ویژگی های جوامعی را که دین  مورد نظر در آن جامعه پدید آمده و رشد یافته مورد مطالعه قرار دهیم و پیشینه های تاریخی  و فرهنگی هر یک ازجوامع را مورد مداقه قرار دهیم.

نظرات ()



آیا سالک فقط با یک انگیزه اعمال خود را انجام می دهد؟
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٦/۳٠

انگیزه های رفتار ما گوناگون است. ما انسانها  با انگیزه های مختلفی اعمال خود را انجام می دهیم. در اینجا به برخی انگیزه ها اشاره می شود:

1- ترس از مجازات در  مورد پرهیز کردن و گرفتن پاداش در مورد انجام اعمال.

2-  قضاوت دیگران :  اینکه بگویند فلانی انسان خوبی است یا اینکه مبادا بگویند فلانی انسان بدکاری است. گاهی نیز قضاوت فرد خاصی مورد نظر است.  برای برخی نیز قضاوت خدا  مهم  است.

3- رعایت مصالح و حقوق اکثریت افراد جامعه

4- رعایت مصلحت تک تک افراد جامعه  و خیرخواهی برای همه .

5- احساس کرامت و شرافت انسانی خود

6- انجام کار بر اساس عشق

افراد هر چه قدر بیشتر کمال پیدا می کنند انگیزه های اعماشان متعالی تر  می شود.  ناگفته نماند ، همان طور که پیش از این گفته  شد، در این جهان همه چیز مجموعه است،  انگیزه اعمال ما نیز همین طور است؛ یعنی مجموعه ای از انگیزه ها در ما وجود دارد و ما با یک انگیزه اعمال خودمان را انجام نمی دهیم ، زیرا خلقت انسان  و مغز او مرکب از چندین بخش مختلف است و برای انگیزه های مختلف  در مغز ما جایگاه های مختلفی وجود دارد و هر بخش از مغز ما مایل است که فرد پیروی از آن بخش کند و هر بخش  می خواهد که بر انسان مسلط  شود. بخش عقلانیت در مغز ما جایگاه ویژه ای دارد و بخش احساسات و عواطف نیز جایگاه خاص خود را دارد. بنابراین، انسان نمی تواند همه  انگیزه ها را در خود از بین ببرد و فقط یک انگیزه در او باقی بماند. بله،  در برخی افراد بعضی انگیزه ها از انگیزه های دیگر قوی تر است؛  یعنی برخی بخش ها از بخش های دیگر فعال تر می شود. درست شبیه بدن یک ورزشکار که ممکن است عضلات دست یکی از عضلات پای او قوی تر باشد ، اما ورزشکار دیگر به سبب تمرسن هایی که کرده عضلات پایش از عضلات دستش قوی تر است.

پس اخلاص یه این معنا که انسان قادر شود با وجود حیات جسمانی، برخی از بخش های مغز خود را نابود کند و فقط با یک انگیزه به انجام اعمال خود بپردازد واقعیت ندارد و  عملاً امکان پذیر نیست . یک انسان آگاه فقط می کوشد که هر بخش از وجود خود و هر صفتی از صفات انسانی را در جای مناسب  و شایسته به کار ببرد. به عنوان مثال،  انسان سالم نمی تواند به طور کلی قوه ترس را در خود نابود کند، مگر اینکه دچار جنون شود ؛بله، او می تواند به مرتبه ای برسد که انگیزه ای دیگر در او از انگیزه ترس قوی تر شود و از این رو مثلا به جای اینکه از ترس مجازات دزدی نکند برای رعایت حقوق دیگران و برای حفظ کرامت انسانی خود دزدی نکند و به حقوق دیگران احترام بگذارد.

البته، این را نیز فراموش نکنیم که اگر شما بخواهید رفتار کسی را تغییر دهید باید نسبت به آن شخص شناخت داشته باشید که چه انگیزه ای در او قوی تر است و از آن انگیزه برای تغییر  رفتار او استفاده کنید. پس مثلا به همه نمی توان گفت که  شما "برای کرامت انسانی خود"، فلان کار را انجام ندهید یا فلان کار را انجام  دهید ؛چون این سخنِ شما  برای افرادی که از نظر اندیشه ، سطح فکر پایینی دارند بی تاثیر است .

در آخر، به یک نکته دیگر نیز خوب است اشاره کنم و آن این است که : بسیاری تصور می کنند که انسان هرگز برای خودش نباید کاری را انجام دهد، بلکه باید همه کارها را برای رضای خدا انجام دهد. این سخن اگرچه ظاهر شیک و عمیقی دارد ، اما خلافِ واقعیت است. انسان  از نظر مغزی به گونه ای است که خودش را دوست دارد و منافع خودش برای خودش مهم است. یعنی یک بخش از وجودِ انسان بخشی است که منافع و مصالح خود را می جوید و یک بخش دیگر از وجود او در پی ایثار و عشق ورزیدن به دیگران است . پس انسان یک موجود تک بُعدی نیست و کسانی که مردم را به اینکه تک بعدی باشند دعوت می کنند وجود انسان را نشناخته اند و آنها را دعوت به چیزی می کنند که با ساختار وجودی آنها منافات دارد. بنابراین، انسان کمال یافته در عین حال که خودش و تعالی و کمال حودش را خواهان است به مصالح و منافع دیگران نیز برایش مهم است و البته در برخی موارد منافع دیگران را بر منافع خودش ترجیح می دهد، اما نه همیشه؛ زیرا انسان کامل همان طور که عاشق دیگران است، عاشق خودش نیز هست زیرا وجود خودش را الهی می داند ، همان طور که همه هستی را مظهر حق می شمارد.

نظرات ()



نگرش سیاه و سفید
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٦/٢۳

 بر اساس اصول و مبانى  منطق ارسطویی همه چیز تنها مشمول یک قاعده ثابت مى شود که به موجب آن یا آن چیز درست است یا نادرست.  صاحب نظران علوم انسانی بر همین اساس به تحلیل دنیاى خود مى پرداختند. گرچه آنها همیشه مطمئن نبودند که چه چیزى درست است و چه چیزى نادرست؛ و گرچه درباره درستى یا نادرستى یک پدیده مشخص ممکن بود دچار تردید شوند، ولى هیچ تردیدى نداشتند که  هر پدیده اى یا «درست» است یا «نادرست».

متاسفانه هم اکنون نیز در نگاه فلسفی چنین است که : هر گزاره و هر  قانون و قاعده اى یا قابل استناد است یا نیست. بیش از دو هزار سال است که قانون ارسطو تعیین مى کند که از نظر فلسفى، چه چیز درست است و چه چیز نادرست. این شیوه  «اندیشیدن» ، در زبان ما  و  آموزش و افکار ما رسوخ کرده است.  ذهن انسان در طی هزارها سال عادت کرده است که بگوید: این چیز یا این کس یا  خوب است یا بد،  فلان شخص یا  باهوش است یا باهوش نیست. این طور قضاوت های کلی تعبیرهایی غیر دقیق است و لازم است که تلاش کنیم از این نوع تفکر فاصله بگیریم. این نوع نگرش را نگرش "سیاه و سفید " می گویند. کسانی که چنین قضاوت هایی در مورد افراد و در مورد گزاره ها و ... دارند  همه چیز و همه کس را سیاه یا  سفید می بینند و اصلا  فراموش می کنند که همه چیز یا سیاه یا سفید نیست . انسان مجموعه ای از ویژگی هاست و همچنین مجموعه ای از لحظه های متفاوت و رفتارهای متفاوت است.  اشیاء و پدیده ها  نیز سیاه و سفید نیست. چون همه چیز بسیط است یعنی امیخته ای از سیاه و سفیدو ... است  و رنگهای گوناگون نیز وجود دارد .

به سبب اینکه هیچ چیز مطلق نیست  و آمیخته است پس ما نیز شایسته است که از قضاوت کلی پرهیز کنیم . (1)

نتیجه آنکه:

1-   چون همه چیز مرکب است پس آنچه ما سیاه یا سفید می بینیم خاکستری است و آمیخته ای از سیاه و سفید است.

2-  همه چیز و همه کس در حال تغییر است و  از ما   حالت های مختلف و رفتارهای مختلف  سر می زند.

3- هر چیزی از یک منظر ممکن است ناپسند باشد اما از منظری دیگر ناپسند نیست، بلکه مطلوب است.  مثلا گرمای تابستان برای ما  ناراحت کننده است ،اما برای رسیدنِ میوه ها و برای اینکه آب دریاها بخار شود و ابرها را به وجود آورد  و بارش را در آینده پدید آورد خوب است.

در پایان خاطر نشان کنم که  قضاوت کلی نکردن کار دشواری است، چون ذهن ما به کلی نگری و کلی قضاوت کردن عادت کرده است و تمرین بسیار می خواهد که انسان بتواند از این مشکل رها شود.

-----------------------------------------------------------------------

(1)  در اینجا رفع یک شبهه ضروری  است، و آن این است که : گاهی اجزاء یک مجموعه هر یک خاصیتی دارد ، اما خود مجموعه با چگونگی ترکیبی که دارد خاصیت دیگری نیز از خود به جا می گذارد  مثلا درست است که بازیکنان یک تیم فوتبال هر یک در بازی اثرگذارند اما چگونگی چینش بازیکنان و اَرِنجِ تیم نیز اثر و خاصیت دیگری است .  اگر می گوییم که از قضاوت کلی پرهیز کنیم یعنی اینکه  انصاف این است که بگوییم : اگر بازی کنی بد بازی کرد بگوییم:1- فلان بازی کن نیز در مجموعه بوده که خوب کار کرده است2 - شرایطی را هم که سبب شده  که فلان بازیکن بد بازی کند در نظر بگیریم3 - این را هم در نظر بگیریم که همین بازی کن که بد بازی کرده در بازی های قبلی خوب بازی کرده است یا اگر یک توپ را خراب کرده در لحظه ای دیگر اثرمثبتی داشته است.  این را هم در خاطر داشته باشیم  که اگر کسی فوتبالیست خوبی است دلیل بر این نیست که همه چیز او پسندیده است مثلا خوش اخلاق است یا متواضع است و...

نظرات ()



ناقه ی عشق
نویسنده: دوستداران فیلم زینب - ۱۳٩٠/٦/۱٦

یکی از اشعار زیبای حضرت محیّ الدین  این شعر است:

لقد صار قلبی قابلاً کل صوره ***فمرعی لغزلان و دیر لرهبان
وبیت لاوثان و کعبه طائف  *** والواح تورات و مصحف قرآن
ادین بدین الحب انی توجهت***  رکائبه فالحب دینی و ایمانی

ترجمه ابیات فوق چنین است: دلم پذیرای هر صورتی گردید؛ [دلم] چراگاه آهوان ، خانه بت ها و کعبه ی طواف کننده، والواحِ تورات و کتابِ قرآن شد. دین من دین عشق و محبت است آنجا که  ناقه ی عشق فرود آید [فرود می آیم] . پس عشق و محبت دین و ایمان من است.

برخی عقل محورند، برخی شرع محورند، حضرت محی الدین بی آنکه عقل  و شرع را در اینجا انکار کند بیان می کند که من عشق محورم. یعنی مرتبه و مقام عشق فراتر  از عقل و شرع است . وی معتقد است که اساس هستی بر پایه عشق است و انسان کمال یافته نیز بر محور عشق رفتار می کند و با عینک عشق می نگرد.  حتما خوب می دانید که اینجا عشق پاک و بی آلایش مورد نظر است که در آن خود بینی و خودخواهی نباشد و آنچه در آن خودخواهی و خود بینی و سوء استفاده از دیگران است در واقع عشق نیست.

عارف وحدت وجودی چون تمام هستی را مظهر خدا می داند عاشق تمام هستی به طور عام است و در همه چیز و همه کس نشانی از حق می بیند.(گرچه در هستی نیز مظاهر الهی مراتب گوناگونی دارند) بنابراین از دیدگاه عارف وحدت وجودی اشکال کار  بت پرست و ستاره پرست  خورشید پرست و ... این است که فقط بت یا ستاره یا ... را مظهر حق می داند ، در حالی که عارف به این محدودیت قائل نیست و تمام هستی را مظهر حق می شمارد. حضرت محی الدین معتقدند که  ما هرگز با حضرت حق به طور مستقیم مواجهه نمی توانیم پیدا کنیم بلکه ما با مظاهر حق مواجهه پیدا می کنیم یعنی حق به طور محض و عریان یافت نمی شود و همواره در صورت ها (مظهر ها) آشکار می شود.

بر این اساس ، هیچ نگرشی مطلقا حق نیست بلکه هر نگرشی از زاویه یا زوایایی مقبول و موجه است و نه به طور مطلق.  بنابراین، شایستگی یا  مفید بودن نیز منحصر به یک مصداق خاص نیست. شخصی  که بگوید فقط فلان مکتب فکری  خوب و درست است و مکاتب فکری دیگر به طور کلی غلط است همان قدر سخنش سطحی و متعصبانه است که  آنکه می گوید فقط فلان غذا یا فلان میوه خوب است سخنش سطحی و متعصبانه است  .

از نظر عملی نیز ، رفتار عارف بر محور عشق است و در هر لحظه می نگرد که دریابد که به چه چیز و چه کسی عشق بورزد و چه کسی و چه چیزی را مورد لطف و احسان قرار دهد و در شرایطی که قرار دارد شایسته است که چه کاری انجام دهد .

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »