همراهان گرامی، در مباحث علمی بحثی با عنوان میدان شکل ساز مطرح است که به ما در شناخت هستی و شناخت خودمان کمک می کند. در واقع این بحث در اثبات برخی از مباحث عرفانی رهگشاست. اکنون خلاصه آن را تقدیم شما می کنم.
هانس دریش Driesch، جنین شناس آلمانیِ قرن نوزدهم میلادی ،به منظور پاسخ به سوال حافظه جمعی، مطالعات گستردهای روی جنین خارپوست دریایی sea urchin انجام داد. در این تحقیقات، سلولهای اصلی این موجودات مورد تخریب قرار میگرفت؛ اما آنها خود را با آن شرایط تطبیق داده و به هدف رشد بزرگسالی طبیعی شان دست مییافتند.
او چنین فرض کرد که بایستی یک عامل غیر فضایی و غیر فیزیکی مانند یک میدان در شکل و ترمیم موجودات زنده وجود داشته باشد. وی نام این عامل ناشناخته را عاملE گذاشت.
سال1920، سه زیستشناس به نامهای هانس اسپمنHans Spemann، الکساندر گورویشAlexander Gurwitsch و پاول ویس Paul Weiss، هریک به صورت جداگانه اعلام کردند که شکلگیریMorphogenesis (تغییرات تکاملی است که در شکل و سازمانبندی بدن و ساختمانهای آن صورت میگیرد) و ترمیم بافت و اعضای هریک از موجودات زنده به واسطه وجود میدانهایی، سازماندهی شدهاست. محققین فوق، این میدانها را به نام میدان های رشدی Developmental Fieldو جنینی Embryonic Field نامیدند.
ایده اصولی این میدانها، بدین شرح بود که میدان مذکور هم رشد طبیعی موجود را سازماندهی میکند و هم فرآیند تنظیم و ترمیم پس از آسیب را هدایت مینماید (گورویش،1922)
پیرو همین نظریات، یکی دیگر از محققین علم ژنتیک به نام روپرت شلدریکRupert Sheldrake( 1981) از میدانی به نام میدان شکل ساز ژنتیکی نام بردهاست. واژه میدان شکلساز ژنتیکی Morphogenetic Field از لغت یونانی مورف Morpheبه معنی شکل Formو ژنسیسGenesis به معنی"به وجودآمدن"Coming into being است.وی، مدت 15 سال روی رشد گیاهان و موجودات زنده، تحقیق کرد. آن مسئله ای که باعث شد شلدریک در مورد گیاهان به تعمق بپردازد، سوالاتی از این قبیل بود: چگونه دانه گیاهی مانند سرو، دارای ویژگیهای متفاوتی شده و بخشی تبدیل به برگ، بخشی تبدیل به ساقه و بخشی تبدیل به ریشه و... میشود و از همه مهمتر این که این تغییرات بازگشتناپذیر هستند؛ به طور مثال هرگز ساقه یا ریشه یا برگ نمیتوانند مجددا به دانه تبدیل شوند. " دی.ان.ای"DNA برای کلیه بخش های گیاه و موجود زنده ثابت است؛ پس نمیتواند فرم اجزا و اعضای مختلف موجود زنده را توجیه کند.
در نتیجه شلدریک به این تنیجه رسید که در رشد و تکامل گیاهان و شکلگیریMorphogenesis آنها، ژن به تنهایی کافی نمیباشد.
شلدریک در مورد انسان نیز بیان میکند که کپی برداری " دی.ان.ای" در تمام سلولهای بدن به صورت یکسانی اتفاق میافتد، پس اگر تمامی سلولها به صورت یکسان برنامهریزی شوند، نمیتوانند به صورت متفاوتی رشد و نمو یابند. یعنی ما در یک موجود زنده در حالی که " دی.ان.ای" یکسانی داریم، شاهد الگوهای متفاوتی از نمو هستیم. به طور مثال یک سلول در انسان تبدیل به کبد و دیگری تبدیل به سلول پوستی میشود، در حالیکه هر دو " دی.ان.ای" مشابه دارند. دست و پای یک فرد، هردو حاوی سلولهای یکسانی (سلولهای عضلانی، سلولهای بافت پیوندی و غیره) هستند، همچنین این اندامها دارای پروتئین ها و " دی.ان.ای"های یکسانی میباشند ولی یک اندام به شکل دست و دیگری به شکل پا در میآید. اما دراین میان بیشترین حد توانایی " دی.ان.ای" این است که توالی زنجیره اسید آمینه را مشخص میکند اما نمیتواند روش انتظام اسید آمینه درون پروتئین، پروتئین درون سلول، سلول درون بافت، بافت درون اندام و یا اندام درون موجود زنده را تعیین کند. به عبارت دیگر،" دی.ان.ای"برای مواد سازنده بدن مانند آنزیمها، پروتئین های ساختاری و غیره کدگذاری میکند اما هیچ مدرکی وجود ندارد که برای برنامه ریزی و شکلگیری آنها هم کدگذاری کند(شلدریک،1987). علاوه براین 99%DNA انسان و شامپانزه مشترک است؛ اما تفاوت بین این دو جاندار بیش از این وجوه مشترک میباشد. بنابراین، تفاوت های مذکور را نمیتوان به " دی.ان.ای" نسبت داد، بلکه به نظر میرسد عوامل تعیین کننده دیگری وجود دارند که در شکلگیری هرگونه، دخیل میباشند(شلدریک،2005).
شلدریک، برای استحکام نظریهاش به فیزیک کوانتوم استناد کرد. براساس نظریه کوانتوم، ذرات کوچکتری از اتم هم، مانند ذره(دسته های انرژی) و هممانند موج(منتشر در زمان و مکان) رفتار میکنند. عنصر موج انرژی حمل نمیکند اما بر رفتار عنصر ذره اثر میگذارد. شلدریک معتقد است که میدان شکلساز همان موج بر گونههای مختلف موجودات(ذره) اثر میگذارد. به عبارت دیگر میدان شکلساز از خود انرژی ندارد؛ ولی روی شکل گونه اثر میگذارد. در اصل، شکل اعضای هرگونه، میدانی فراهم میسازد که به شکلگیری میدانهای اعضای بعدی همان گونه اثر میگذارد.
گذر زمان و عبور مسافت بر شدت این میدان نامرئی اثر نمیگذارد چون انرژی ندارد. بنابراین، هر میدان شکلساز با گذشته خود پر میشود. در این میان به جز شکل هر جاندار که منحصر به فرد میباشد، نمیتوان از رفتار مشترک اعضای هرگونه، چشم پوشی کرد. همانگونه که میدانیم، هر گونه از جانداران، دارای غرایز انحصاری خود میباشندکه " دی.ان.ای" از توجیه این غرایز قاصر میباشد. به طور مثال در رابطه با زمان مهاجرت آبزیانی مانند ماهی این سوال به ذهن میرسد که چگونه ماهیها، متوجه زمان و جهت مهاجرت خود میشوند؟ در شاهماهیCLupea harengus پس از تخمگذاری در سواحل نروژ در اعماق ماسه ای، ماهیهای خارج شده از تخم، توسط جریان گلف استریم بطرف شمال هدایت میشوند. در این زمان، ماهی از پلانکتونها تغذیه میکند و در این اماکن در حدود 2 سال باقی میماند. در سه سالگی، بطرف جنوب حرکت میکند. زمانی هم که به دوره زاد وولد میرسد، مهاجرتی در حدود 1700 کیلومتر راه را طی کردهاست. مطالعات انجام شده بر روی زندگی ماهیها نشان میدهد که توانایی ماهی در مهاجرت به سوی مقصد معین و یا تغییر مسیر مهاجرت در هنگام تغییرات شرایط خارجی، به صورت غریزی صورت میگیرد و در این رابطه، هیچ دلیل یا نشان خاصی ملاحظه نشدهاست(دنیای آبزیان، 1387).
برخی از ماهیان نیز تنها برای تخمکگذاری، رودخانه را انتخاب میکنند؛ مانند ماهی آزاد، ماهی اوزون برون و بعضی از ماهیهای چشم سیاه. به این منظور، این دسته از ماهیها، در زمان تخمکگذاری از هر آبی مانند آب دریا خود را به رودخانه میرسانند. البته این موضوع تنها مربوط به ماهیها نمیباشد. به اعتقاد قنبری(1387)، اردک ماهی دارای غریزه عجیب و دیرینه ایست که آنرا وادار میسازد، به ماهی های بیماری که خطر پراکنش و انتشار بیماری آنها به بقیه ماهیهای آن محیط وجوددارد، حمله کرده و آنها را از بین ببرد. خواه اردک ماهی گرسنه باشد و خواه نباشد! به گونه ای که حرکت اینگونه ماهیها در آب، سیستم عصبی اردک ماهی را به منظور حمله به شدت تحریک میکند.
از قرار معلوم، ماهیهای دیگر همچون سوف به قاشقک یا لور فقط درصورتی حمله میکنند که گرسنه باشند و مطمئنا وقتی آنها گرسنه باشند، اولویت را به شکار ضعیف ترین و کندترین ماهی خواهند داد، درحالیکه اردک ماهی غالبا به سمت ماهی بیمار حمله خواهد برد؛ چه گرسنه باشد چه نباشد!
البته در بیرون از محیط آب هم میتوان به غرایز شگفتانگیزی اشاره کرد؛ به طور مثال، عنکبوتها هیچگاه مادر خود را نمیبینند، اما حتی برای اولین بار که تار میتنند، این کار را کامل و دون عیب انجام میدهند. تار تنیدن یک تکلیف پیچیده است. ابتدا عنکبوت بایستی یک مکان مناسب پیدا کند، تار خود را بسازد و سپس بخشهای مورد نیازش را ترمیم کند. از آنجا که آسیبهای به بارآمده، از قبل قابل پیشبینی نیستند؛ بنابراین حیوان بایستی یک استنباط عمومی از مفهوم تار و تنیدن آن داشته باشد. این در حالیاست که ژن، فقط برای پروتئین میتواند رمزگذاری کند. مسلما، پروتئین نمیتواند رفتاری را که مستلزم تصویرسازی ذهنی باشد، رمزگذاری نماید.ژن نمیتواند هر نوع آسیبی را که به تارش وارد میشود را التیام بخشد(کیلKeil2005).
اصولا به نظر میرسد که میدان شکلساز، توسط ارتباطات غیر قابل مشاهده، اعضای یک گروه اجتماعی را به یکدیگر مربوط میسازد و توسط الگو های غیر قابل مشاهده نمو موجودات زنده، فعالیت سیستمهای عصبی و رفتارهای ذاتی آنها را شکل میدهد( کیز2004Keyes). از جانب دیگر مطابق با شواهدی، شلدریک معتقد است که وقتی حیوانات یک گونه، رفتار جدیدی را میآموزند اعضای دیگر آن گونه در سراسر جهان، این رفتار را، سریعتر، یاد خواهند گرفت. هرچه تعداد بیشتری یاد بگیرند، یادگیری برای دیگران، تسهیل خواهد شد معروفترین این شواهد به تحقیقی، در مورد رفتار کلنی میمونهای جزایر ژاپن(جزیره کوشیما) Koshimaاست.محققین به یک میمون پیش از خوردن سیب زمینی آغشته به ماسه، روش شستن آن را یاددادند. میمون مورد نظر این روش را به خانواده خود آموزش داد. با گذشت زمان، وقتی که تعداد میمونها به صد نفر رسید، ناگهان همه میمونهای آن جزایر(جزیره مذکور و تاکاساکیاما)Takasakiyama و تمامی جزایر اطراف، و همه میمونهای کره زمین بدون ارتباط با یکدیگر، این رفتار را یاد گرفتند(اسمیت1998Smith).
در این مثال مشاهده میشود که پس از یادگیری یک رفتار در میمونها، با وجود اینکه هیچ ارتباطی بین اعضای اینگونه نبود پدیده تسهیل یادگیری رویت شد. در اینجا شلدریک به این نتیجه رسید که میدان شکلساز همانند حافظه جمعی افراد یک گونه عمل میکند و نه تنها در شکل موجودات، بلکه در رفتار آنها نیز اثر میگذارد. شلدریک معتقد است که رفتار هر فرد در میدان شکلساز(حافظه جمعی) ثبت و ضبط میگردد. به این لحاظ، هرچه فعالیتی در جهت میدان شکلساز یک گونه انجام شود، میدان گونه مذکور بزرگ تر شده و بیشتر تشدید میگردد. بنابراین، بدون در نظر گرفتن میزان مسافت و زمان، اعضای بیشتری از آن گونه، رفتار مذکور را آسان تر فرا خواهند گرفت.
شلدریک با استفاده از تجربیات فوق و تجربیات مشابه آن در علوم متعدد نتیجه گرفت که:
۱. تمام موجودات اعم از جماد،نبات و حیوان نه تنها از ماده و انرژی، بلکه از یک میدان سازمان دهنده نامریی تشکیل شده اند. این میدان را می توان "میدان شکل ساز" نامید.
۲. تأثیر این میدان مانند میدان مغناطیسی نیست که با افزایش مسافت کاهش یابد، بلکه تأثیر آن نامحدود است و در هر فاصله ای تغییر نمی کند.
۳. این میدان نه تنها در شکل موجودات، بلکه در رفتار آنان نیز تأثیر می گذارد.
۴. میدانهای هم شکل در یکدیگر بیشتر می توانند اثر بگذارند. در اینجا می توان واژه رزونانس را از فیزیک به عاریت گرفت و اصطلاح "هم تواتری شکلها" (morphic resonance ) را به کار برد. به علت رزونانس مورفیک، بلورها به راحتی تشکیل می شوند یا موشهای صحرایی و میمونها ناگهان روش جدیدی را فرا می گیرند.
۵. برخی پدیده ها که توجیه آنها تا کنون بسیار مشکل بود، با نظریه رزونانس مورفیک به خوبی قابل توجیه اند، مانند:چگونگی بروز هم زمان یک اختراع یا یک اکتشاف در چند نقطه دنیا، چگونگی ظهور هم زمان یک عده نوابغ در یک رشته خاص و در یک دوره معین (ظهور شعرایی چون حافظ، سعدی و... در یک دوره خاص از تاریخ ایران، ظهور موسیقی دانانی چون باخ، بتهوون و موتزارت و ... در دوره خاصی از تاریخ اروپا، ظهور نقاشان نابغه ای چون رافائل، لئوناردو داوینچی و میکل آنژ و...هم زمان با هم در اروپا و مثالهای فراوان دیگر در همین مقوله) و پدیده تله پاتی. بدیهی است که زمینه علمی،ذهنی و اجتماعی آماده ای نیز برای پذیرش رزونانس مورفیک لازم است، همان گونه که برای موارد پدیده های ساده تر نیز به هر حال آمادگی زمینه ای باید وجود داشته باشد، هر چند که اغلب ممکن است این آمادگی در سطوح خیلی پایینی مورد احتیاج باشد که در این صورت تعداد خیلی زیادتری به رزونانس مورفیک پاسخگو خواهند بود.
۶. اگر میدانهای شبیه به هم می توانند با یکدیگر هم تواتری پیدا کنند، پس میدان شکل ساز هر شخص (یا هر موجود) با میدان شکل ساز خودش که شبیه ترین میدان به او محسوب می شود بیشترین هم تواتری را خواهد داشــت (خود هم تواتری=self-resonance). شاید به همین علت است که هر کس به رغم تعویض مکرر سلولهای بدن، شکل و افکار اصلی خود را حفظ می کند. پس شاید محل اصلی حافظه در مغز نباشد و مغز فقط وسیله ای برای دستیابی به حافظه مستقر در میدان شکل ساز محسوب گردد.
۷. فکر و رفتار هر فرد می تواند بیشترین تأثیر را در خود آن شخص، به صورت سلامت یا بیماری بگذارد.
۸. با این ترتیب هر فرد می تواند در سلامت یا بیماری دیگران نیز تأثیر داشته باشد.(در یک آزمایش روی دو گروه بانوان مبتلا به سرطان سینه، با درمانهای مشابه در دو گروه، یکی از دو گروه جلسات گرد همایی منظمی با یکدیگر داشتند و گروه دوم گروه شاهد در نظر گرفته شدند. اعضای گروه شاهد همگی قبل از سه سال فوت شدند ولی اعضای گروه اول به صورت چشم گیری مرگ و میر کمتری را نشان دادند و بعضی اعضای این گروه پس از ده سال از شروع آزمایش هنوز زنده هستند).
۹. در نهایت، تمام میدانهای شکل ساز از تمام موجودات می توانند بر حسب شدت تشابه، کم یا بیش در یکدیگر موثر باشند. از این رو شاید فکر و رفتار هر فرد، در نهایت بتواند تأثیری ولو بسیار کم، در همه عالم داشته باشد.
۱۰. میدان شکل ساز ماهیت فیزیکی ندارد. پس تابع قوانین فیزیکی ماده، انرژی، زمان و مکان نیز نیست و به همین علت برخلاف میدان مغناطیسی بُعد مسافت در آن بی تأثیر است. از طرف دیگر زمان هم باید در این میدان بی تأثیر باشد. به عبارت دیگر شاید رزونانس مورفیک به زمان حال محدود نباشد و بتواند گذشته و آینده را نیز شامل شود. به این ترتیب برای تعریف میدان شکل ساز می توان گفت:"تمام موجودات نه تنها از ماده و انرژی، بلکه از یک میدان سازمان دهنده نامریی تشکیل شده اند که تأثیر این میدان در زمان و مکان نامحدود است".
منبع: چند سایت علمی، و کتاب مقدمات نوروسایکولوژی تالیف دکتر داود معظمی